آیا علم نوعی دین است؟ بخش دوم
آرش دکلان
چرا علم و دین از هم متمایزند؟
مقدمه: در فیلم
آپوکالیپتو ساخته میل گیبسون با داستانی بسیار زیبا، رسا و گویا مواجه هستیم. یک روایت داروینی از جهان که نه صرفاً بر یک تئوری محض علمی ، که بر منطق استوار است. انسانهای شهرنشین افراد یک قبیله جنگلی را به اسارت میگیرند تا در مراسمی خاص برای خدای خود قربانی کنند. در ضمن این مراسم ناگهان کسوف رخ داده و آنها از قربانی کردن باقی افراد سرباز میزنند؛ خدای آنها از گوشت و خون انسانی که در حال یا بعد از کسوف قربانی میشود چندان خوشش نمیآید. اما این دستگیرشدگان برخلاف تصور آزاد نمیشوند. آنها بازیچهای هستند تا شهرنشینان از آنها برای تمرین تیراندازی با هدف متحرک استفاده کنند. یکی از این افراد با تلاش بسیار فرار میکند. در هنگام فرار از محوطهای میگذرد که پر از اجساد انسانهای مختلف است. تمام آنهائی که برای خدا قربانی شدهاند یا آنهایی که در این میدان تیراندازی جان سپردهاند. در انتهای فیلم درحالیکه سربازان شهری هنوز درحال تعقیب این فراری هستند و این بار او را در کنار ساحل تعقیب میکنند، ناگهان با ورود کشتیهای سفیدپوستان مواجه میشویم. از این داستان دو نکته میآموزیم؛ آیا اگر روزی موجوداتی هوشمند از فضا برروی کره زمین فرود آمده و صحنههای فلسطین، عراق، افغانستان، پاکستان، چچن، بوسنی، کل قاره آفریقا و ... را ببینند حق ندارند فکر کنند که ما انسانهای وحشیای هستیم؟
دومین مسئله و مهمتر اینکه آن افراد در آن جزیره (گیریم آمریکا یا هر جزیره دیگری با مردمان سرخپوست یا هر رنگی که برای من چندان مهم نیست) تمامی مردانی را که میتوانستند (یعنی علیالاصول میتوانستند) در برابر هجوم کشتیها بایستند در راه یک خدا، توهمی وحشتناک و جانگداز که در این سلسله از مقالاتم به آن خواهم پرداخت، قربانی کردند. آنگاه نتیجه این امر به لحاظ منطقی چه خواهد بود؟ آنها به هنگام لزوم نیرو و توان کافی برای مقابله با شرایط از قبل پیشبینی نشده را نخواهند داشت.
اما کاپیتالیزم: نمیگویم که ایده کاپیتالیزم یک ایدهآل آرمانی است و آخرین و بهترین ایدهای است که میتوان به آن اندیشید، اما من میخواهم علیرغم تمام انتقاداتی که به این ایده وارد است به یک نکته بسیار اساسی اشاره کنم. کاپیتالیزم کشف کرد که به جای کشتن انسانها میتواند از آنها به عنوان ابزار و کالائی در راستای رسیدن به اهداف خود استفاده کند. در واقع به نظر من این ایده خود یک ایده وحشیانه دیگر است، اما وقتی که پای رقابت در میان باشد، کاپیتالیزم بر تمام مذاهبی که انسانها را قربانی یک موجود توهمی به نام خدا میکنند پیروز میشود. مسئله بسیار ساده است. برای اینکه جهان از ایدهای پر شود، یا به عبارت فلسفیتر برای اینکه یک ایده بینالاذهانی شود لازم است که افراد کافی در جهان موجود باشند که به آن بیندیشند. دینی که انسانها را فدای یک آرمان پوچ و باطل میکند، در مقابل ایدهای که انسانها را سرگرم امور دنیوی میکند همواره شکست خواهد خورد. این امری است که حتی متون دینی هم به آن اشاره دارند. یادم است وقتی که در دبیرستان درس میخواندم معلم دینی ما میگفت یکی از نشانههای ظهور امام زمان افزایش کفار در جهان است و میگفت که با گذر زمان تعداد کفار بیشتر و بیشتر میشود. تمام آنچه که در متن این ایده نهفته است این است که با افزایش دانش و فهم علمی در جهان دیگر کسی به سراغ توهماتی نظیر خدا و پیآیندهایش نخواهد رفت. تمام بحث مقاله حاضر بر این نکته متمرکز است که چرا اندیشه دینی توان بینالاذهانی شدن را ندارد، و اینکه چرا اندیشه علمی به راحتی بینالاذهانی میشود.
در ابتدای امر یک سوال مهم میپرسم: چرا اندیشه گالیله و قبل از او کوپرنیک و بسیاری دیگر بدون اینکه از هیچ سلاحی استفاده کنند، بر دستگاه عریض و طویل پاپ مقدس روم با آن همه سرباز و مأموران مخوف تفتیش عقاید پیروز شد؟ این چه قدرتی است که باعث میشود پاپ ژان پل دوم در مقابل جهانیان، هرچند به نظر من بسیار مزورانه و دوپهلو از بابت ظلمهائی که به گالیله رفته است عذر خواهی کند.
[1]این رویکرد پاپ از آنجا مزورانه است که وی هیچگاه به صراحت نگفته که پاپ اوربانوس هشتم، پاپ مشهوری که گالیله را به دادگاه تفتیش عقاید فراخواند، یا بلارمینو که دادگاه گالیله را هدایت میکرد اشتباه کرده است
[2]. این چه قدرتی است که در اندیشه داروین نهفته است که بالاخره کلیسا در مقابل آن به زانو در میآید و پاپ ژان پل دوم را وامیدارد که اعلان دارد که کلیسا بالاخره تکامل داروین را پذیرفته است.
[3]البته پاپ ژان پل دوم نمیتوانست به صراحت به این قدرتها اذعان کند، چراکه به محض گفتن این حرف با یک علامت سؤال بزرگ مواجه میشود که بر سر او فریاد میکشد که "جناب پاپ (فرقی نمیکند، جناب آخوند) چه میکنی؟ امروز تو چه اشتباهی را مرتکب میشوی که نسلهای بعد باید از بابت آن عذرخواهی کنند؟ البته وضعیت در جهان اسلام بدتر از این است. هیچگاه هیچ آخوندی از بابت صدور حکم اعدام برای حلاجها عذر خواهی نکرده است. البته این امر برمیگردد بر عدم پیوستگی آشکار بین علمای اسلامی، امری که در کلیسای روم آشکار بوده و حداقل از تاریخچهای، هر چند نه چندان قابل اعتماد، برخوردار است.
چه قدرتی در بطن تئوری علمی نهفته است که کلیسا را با آن همه دستگاه عریض و طویلش به زانو در آورده است. ارائه این پاسخ که گالیله خودش در نشر این ایده موثر نبوده بلکه رقبای کلیسا در مقابل پاپ از اسلحه و دستگاه سیاسی متقابل استفاده کردهاند، نه تنها مسئله را حل نمیکند، بلکه با وقایع تاریخی همخوانی ندارد. بعلاوه هیچ شاهد تاریخی مبنی بر اینکه دو گره برسر دو ایده علمی با هم جنگیده باشند در دست نیست؛ هیچگاه مشاهده نشده است که طرفداران دو ایده علمی برای اثبات حقانیت خود اسلحه به روی هم بکشند، اما همیشه طرفداران دو ایده الهی برای اثبات حقانیت خود این کار را کردهاند. با فرض اینکه این حرف درست باشد، (توجه کنید که من محض استلال این فرض غیر واقعی را پذیرفتهام) آن وقت این سؤال مطرح میشود که چرا این رقبا تئوری گالیله را انتخاب کردند. در تمام اروپای آن روز انواع ایدههای مخالف وجود داشت؛ مثلاً جادوگری. چرا رقبای کلیسا با رواج ایدههای جادوگری در مقابل کلیسا نایستادهاند؟ هر پاسخی غیر از آن دسته از پاسخهائی که ما را وامیدارند که در بطن خود ایدههای علمی دست به کاوش بزنیم فقط صورت ظاهری مسئله با با به تعویق انداختن آن میپوشانند و آن را حل نمیکنند.
پاسخ من که در این مقاله آن را مورد بررسی دقیق قرار خواهم داد بسیار ساده است. ایدههای علمی قابلیت بینالاذهانی شدن دارند، اما ایدههای دینی این خاصیت را ندارند. آنها محال است که بینالاذهانی شوند، چراکه به محض بینالاذهانی شده تغییر ماهیت داده و دیگر دینی نخواهند بود.
جامعه چه میکند؟
از آنجائی که با تلاشهای افرادی مانند کوهن و فایرابند میدانیم که علم محصول یک فعالیت اجتماعی است، لذا در ابتدای امر بهتر است بینیم که جامعه چگونه عمل میکند و چه نقشی را در زندگی انسان ایفا میکند.
اول) جامعه مانند یک میدان بر اعضایش عمل میکند. تمام تلاش افرادی مانند آلوین ولف
[4]که ادعا میکنند جامعه علاوه بر روابط بین افراد روابط بین سازمانها هم هست، چیزی بیشتر از این نیست که نحوه روابط افراد با یکدیگر را به تصویر کشیدهاند. این ادعا که علاوه بر افراد، سازمانها هم با هم رابطه دارند چیزی بر این حقیقت نمیافزاید که جامعه نتیجه روابط افراد است. سازمانها هم از طریق روابط بین فردی عمل میکنند. در نهایت همیشه این افراد هستند که با هم ارتباط دارند نه سازمانها. نقش سازمانها در این مورد تنها این است که روابط بین افراد را کنترل میکنند. اما این امر جدیدی نیست که تنها در سازمانها بوقوع بپیوندد. در حانواده هم رسوم و عادتهای فرهنگی و نقشی که پدر و مادر و سایرین در محیط ایفا میکنند روابط بین افراد را کنترل میکند.
تنها اعتراضی که میتوان به این ایده وارد کرد این است که این نگرش افراد را مانند اشیائی بیاختیار جلوه میدهد. اما اولاً اینکه؛ شاید افراد واقعاً اختیاری نداشته باشند و داشتن اختیار اصلاً به آن مفهومی نباشد که تاکنون میپنداشتیم. در ثانی؛ اگر بخواهیم نقش خود این فرد مورد مطالعه را بررسی کنیم کافی است که به بررسی افراد دیگر بپردازیم. آنگاه در این بررسیها همواره این فرد نقش ایفا خواهد کرد. به این طریق حتی میتوان استدلال کرد که فرد نگرشی را که به خود دارد نیز از طریق نگرشی که به دیگران دارد فرامیگیرد. در ادامه در قسمت سوم همین زیرعنوان در این باره توضیح مفصل ارائه خواهد شد.
دوم) جامعه مفاهیم بینالاذهانی ایجاد میکند. اگر تاکنون با این ایده که مفاهیم بینالاذهانی چیستند مشکلی داشتهاید هماکنون خواهید دید که این مفهوم چیست و در عین حال چگونه شکل میگیرد. برای بحث مثالی بسیار معروف را بر میگزینم که غالباً در مباحثات مربوط به فلسفه ذهن مطرح میشود؛ "رنگ". اینکه ما رنگها را چگونه دیده و درک میکنیم. اگر فکر میکنید که ما در مورد مثلاً مفهوم رنگ "قرمز" تفاهم داریم چون در مورد مصداق آن تفاهم داریم آزمایش زیر به شما نشان خواهد داد که نه تنها در مورد مفهوم رنگ، مثلاً "قرمز"، نیازی به تفاهم نداریم که درباره مصداق آن هم نیازی به تفاهم نیست. دو شخص فرضی را در نظر بگیرید؛Jackو Jimmy. هرکدام عینکهائی به چشمشان دارند که رنگهای اشیای اطراف را عوض میکند. به عنوان مثال رنگ قرمز در عینک Jackسبز و در عینک Jimmyآبی میشود:
در شکل فوق قسمت میانی آن چیزی است که ما داریم میبینیم. سمت چپ دید Jackو در سمت راست دید Jimmy. حال ما این رنگها را با نامهای جدیدی برچسب میزنیم.
به عنوان مثال Maktaرنگی خواهد بود که ما نارنجی میبینیم، Jackبنفش و Jimmyآن را زرد میبیند. حال بیائید نامهای قدیمی را فراموش کنیم. ما اکنون هفت رنگ جلوی خود داریمMako, Alba, Rimi, Ajo, Makta, Aplo. حال اگر از هرکدام از آنها بپرسیم خون چه رنگی است آنها خواهند گفت Aplo. ما نمیتوانیم برای همدیگر شرح دهیم که رنگ Aploرا به چه صورت ادراک میکینم. در فلسفه ذهن این ادراک ذهنی را Qualiaمیخوانیم. در واقع Qualiaکیفیت ادراک ذهنی ما از مفاهیمی مانند رنگها یا هر چیز دیگری نظیر صدا، بو و نظایر آن است. ما نمیتوانیم نحوه ادراکات ذهنی همدیگر را درک کنیم و البته این امری عجیب نیست و به نظر میرسد که اصلاً به این امر نیاز هم نداریم. حال فرض کنید که هرکدام از ما به هنگام تولد با این عینک متولد میشویم. عینکی که همان ساختار فیزیولوژیکی بینائی ماست. فکر نکنید که اکنون با بکار گیری واژههائی مانند "قرمز" و "زرد" و نظایر آن و خارج کردن عینک از چشم میتوانیم این امر را دریابیم. نه نمیتوانیم، چراکه خارج کردن عینک از چشم به معنی بیرون آوردن تمام دستگاه بینائی میباشد. همانظوریکه گفتم ما با این عینکها به دنیا میآئیم. اما نباید در این مورد نگران بود. برای اینکه زبان این قدرت را به ما میدهد که در حد نیازهای اجتماعی مفاهیمی را که به صورت کاملاً شخصی و خصوصی ادراک میکنیم به نحوی بینالاذهانی هم درک کنیم.
به این دلیل است که ادراک ما از رنگ قرمز کاملاً ذهنی است نه عینی. اما این ادراک بگونهای است که قابلیت انتقال به اذهان دیگر را دارد. اصلاً مهم نیست که مثلاً من رنگ قرمز را متفاوت از مادر و پدرم، که اتفاقاً این واژه را هم از آنها آموختهام، درک میکنم. به این ترتیب است که میگویم ارتباطات ما به یاری مفاهیم بینالاذهانی شکل میگیرد و نه مفاهیم عینی. ما هیچکدام نمیتوانیم مطمئن باشیم که رنگ "قرمز" در جهان خارج واقعاً به چه فرمی است. شاید حق با کانت باشد که ما همگی به هنگام مواجهه با دنیا از مفاهیمی که ذهنمان بر جهان خارج بار میکند استفاده میکنیم. ما شایدآنطوریکه کانت ادعا کرده است، به واقع به "نومن" دسترسی نداریم و هر آنچه که میبینیم فقط "فنومن" است. اما اگر هم به واقع چنین باشد، این امری است که چندان مهم نیست. چراکه ما در واقع به یاری همین مفاهیم، فنومنها، جهان را درک میکنیم. به واقع میتوان گفت چندان مهم نیست که جهان خارج چگونه است مهم این است که ما چگونه بر اینکه "جهان خارج چیست" توافق میکنیم. و همانطوریکه خواهیم دید نه تنها این امر تنها پایه شناخت جهان است بلکه قوای معرفتی ما با همین حد از توانائی نیروی لازم برای برقراری ارتباط و از آن طریق شناخت جهان را خواهد داشت.
سوم) جامعه موجد پایداری روانی و آگاهی است. آگاهیای که در اینجا از آن حرف میزنم همان است که جولیان جینز در کتاب معروف و بحثانگیزش"خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی" از آن حرف میزند؛ داشتن دیدی Objectiveاز خود. و از آنجائی که به نظر من چیزی به نام Objectivity وجود نداشته و ما فقط با Intersubjectivityسروکار داریم لذا این پدیده همانطوریکه در ادامه نشان خواهم داد نه یک پدیده صرفاً بیولوژیکی که یک پدیده اجتماعی است؛ هرچند هیچگاه شرط لازم وجود عوامل بیولوژیکی را نقض نمیکنم اما آن را شرط کافی نیز نمیدانم.
برای نشان دادن این امر مثالی را ذکر میکنم. سعی کنید با چشمان بسته مسیری را طی کنید. خواهید دید که از مسیر منحرف شده و از هدف دور افتادهاید. هرچهقدر که این مسیر طولانیتر باشد بیشتر از هدف دور میشوید. حال سعی کنید همان مسیر را با چشمان باز طی کنید، اما به حرکات ماهیچهای پاهایتان کاملاً توجه کنید. خواهید دید که وقتی که با چشمان باز حرکت میکنید در هرگام از مسیر منحرف میشوید. اما سیستم عصبی شما در هر گام بعدی اشتباهتان را اصلاح میکند. به این ترتیب وقتی که با چشمان باز حرکت میکنید علت اینکه خطائی در حرکت مشاهده نمیکنید این نیست که در حرکات خود به واقع خطا ندارید، بلکه به این دلیل است که سیستم عصبی شما در هر لحظه خطایتان را اصلاح میکند.
به همین ترتیب بودن در جامعه باعث میشود که ما تعادل روانی خود را حفظ کنیم. بسیای از مردم جهان از اینکه به مدت طولانی تنها باشند وحشت دارند. علت این امر این است که فرآیندهای روانی انسان نظیر احساسات ترس، خوشحالی و غیره همواره در حال فعالیت هستند. وقتی که در جمع هستیم دائماً اشتباه میکنیم. اما به دو دلیل این خطاها را نمیبینیم. اول اینکه، مدت زمان این خطاها به شدت کم است. به عنوان مثال در مواجهه با یک حادثه شوکه کننده عموماً لحظاتی بدون واکنش به اصطلاح خشکمان میزند. این مدت زمان در واقع بازهای است که اگر در آن حین واکنشی نشان دهیم کاملاً تصادفی بوده و اکثراً واکنش مناسبی نیست؛ این مدت زمان در واقع زمان لازمه برای اتخاذ تصمیم است. با این حال بسیاری از اوقات در انجام واکنش اشتباه میکنیم. لذا به مورد دوم میرسیم؛ ذهن ما بگونهای برنامهریزی شده است که خطاها را فراموش کرده و موفقیتها را به خاطر میسپارد. یکبار در یکی از سخنرانیها در IPMدر ایران خانم دکتر لاله قدکپور درباره قدرت تعمیم دستگاه عصبی انسان صحبت کردند. ایشان گفتند که وقتی به یک بچه یک درخت نشان داده و به او میگوئیم که "این درخت است"، ذهن این بچه فوراً یک مفهوم از درخت میسازد، تا آنجا که این طفل حتی به یک بوته هم میگوید درخت. بله این یکی از توانائیهای دستگاه عصبی انسان است، اما ذکر فقط این مثال گمراه کننده است. واقعیت این است که کودکان همواره در کاربرد زبان دچار اشتباه هستند. آنها دائماً مرتکب خطا میشوند، اما انسانها و بخصوص پدر و مادر کوک دوست دارند که موفقیتهای او را به یاد داشته باشند. اگر به این امر این واقعیت را هم بیفزائیم که زبانآموزی بعد از 1.5 سالگی کودکان آغاز میشود، آنگاه بسیار ساده است که فکر کنیم تا این زمان این انسانهای کوچک تصاویر زیادی را دیده و در واقع سیستم عصبی برای آنها یک زبان کاملاً خصوصی ساخنه است. فرآیند زبانآموزی درواقع فرآیندی است که طی آن کودک یاد میگیرد که از قواعد اجتماعی برای برقراری ارتباط با جهان اطراف استفاده کند. دراین فرآیند کودک دائماً اشتباه میکند. مسئله جالب اینجاست که انسانهای بالغ هم در هنگام حرف زدن دائماً اشتباه میکنند، لغات نادرستی را بکار میبرند، گاهاً آنها را بد تلفظ میکنند، جای حروف در کلمات را پس و پیش میکنند، و حتی گاهی بعضی از لغات بسیار عادی و روزمره را فراموش میکنند و در به یاد آوردن آنها دچار مشکل هستند. در این مواقع انسانها به راحتی از این حقیقت که در متن اجتماعی زندگی میکنند که خطاهای آنها را دائماً اصلاح میکند، چشم میپوشند.
اما وقتی که ما به مدت طولانی در تنهائی به سر بریم چون هیچ عاملی برای اصلاح رفتارها و کنشهای روانیمان وجود ندارد، بگذریم از اینکه خود این احساس تنهائی عاملی مهم برای تسهیل این امر است، تعادل و پایداری روانیمان را از دست میدهیم.
از طرف دیگر بودن در جامعه، همانطوریکه گفتیم، باعث ایجاد آگاهی هم میشود. جولیان جینز در کتابش
[5]یک امر بسیار مهم را نشان میدهد که به نظر من مستقل از شیوه بحث کتاش بسیار آموزنده است. او آگاهی را هم پدیدهای میداند که به سان تمام خصلتهای انسانی در یک فرآیند تکاملی تکوین یافته است. او نشان میدهد که واژگانی مانند “Thumos”, “Phrenes”, “Noos”و “Psych”که در زبان امروزین به "دهن"، "روح" و "روان" ترجمه شدهاند در آن زبانی که برای اولین بار در آن صورتبندی شدهاند به هیچ وجهی واجد چنین معانیای نبودهاند. هرچند من با این تز او که بروز آگاهی به دلیل یکنوع جهش ژنتیکی یا کروموزومی رخ داده است، موافق نیستم، اما رویکرد او به مسئله آگاهی بسیار آموزنده است. به نطر من این پدیده براثر برخورد بین جمعیتهای مختلف انسانی رخ داده است. اما چرا این برخوردها باید به پدیدهای به نام آگاهی ختم شود؟ پاسخ من که بخشی از آن را از جینز گرفتهام این است که این برخوردها منجر به تغییر ساختار زبانی شده است. به نظر من فرآیند بروز آگاهی یک فرآیند اجتماعی بوده و رشد خود را در تغییر ساختار زبانی که خود یک پدیده اجتماعی است نشان میدهد.
در ضمن البته بخشی از پاسخ خود را هم از داوکینز به عاریه گرفتهام. او در صفحه 351 کتاب معروفش "The God Delusion"
[6]حدسی را مطرح کرده است مبنی بر اینکه ممکن است که "خدا" و دوستان خیالی که برخی از کودکان دارند محصول جانبی نوعی تمایلات ابتدائی باشند که در همان صفحه از کتاب راجع به آنها توضیح میدهد. او حدس میزند که ممکن است پدیده دوستان خیالی بتواند وجود گرایش به خداباوری را توجیه کند اما او همچنین میگوید که شک دارد که این امر بتواند وجود گرایشات خداباورانه در بزرگسالان دنیای امروز را توضیح دهد. درباره اینکه چرا بزرگسالان دنیای امروز به خداباوری گرایش دارند فکر میکنم همین بس باشد که میدانیم عموماً انسانها به سختی از آنچه که به آن عادت کردهاند دست میشویند. بزرگسالان امروزه در متن فرهنگی بزرگ شدهاند که این گرایشات و اعتقادات را در آنها پرورده است. به عنوان مثالDeborah Kelemen
[7] در مقالهاش به نام "آیا کودکان خداگرایان شهودگرا هستند؟ استدلال درباره هدف و طراحی در طبیعت" درمورد این امر به تحقیق میپردازد که ریشههای گرایش به خدا را در گرایشهای روانی انسان خردسال جستجو میکند. نویسنده نتیجهگیری نهائی را به تحقیقات بیشتر در این زمینه موکول کرده است. به هرحال از محتوای کار وی چنین پیداست که تمام گرایشهای انسان بزرگسال تحت تأثیر نظام خاص تربیتی حاکم بر دوران خردسالی است. یکی از مواردی که در این تحقیق به آن اشاره نشده است اثر ماندگار استفاده ار تفاسیر هدفانگارارنهای است که بزرگسالان در اتباط با فرزندان خردسالشان بکار میبرند؛ "این رو بخور تا خوب شی"، "این کار رو بکن تا بچه خوبی باشی"، "این رو بپوش که قشنگ شی". ما عموماً در برخورد با سوالهائی که کودکان میپرسند از تلقیهای غایتانگارانه بهوفور بهره میگیریم. اگر کودک خردسال به هنگام تماشای یک کارتون ازما بپرسد "... چرا این موشه داره میدوهه" فوراً با یک عبارت کوتاه "میخواد از دست گربهه فرار کنه" مسئولیت پاسخگوئی به سؤال را از شانه خود باز میکنیم. ما عموماً تلاش نمیکنیم تا مفاهیم پیچیدهای راکه شامل تحلیلهای علی و معلولی میشود به زبان ساده و کودکانه درآوریم، واضح است که کودکی که با این نوع آموزههای تربیتی رشد یافته است متمایل به استفاده از تعبیرات غایتانگارانه خواهد بود. او شاید خود نداند و حتی ادعا کند که نمیتوان این نوع تحلیل را از زبان، حتی زبان علمی، حذف کرد، اما تمام اینها فقط به دلیل ساختار تربیتی حاکم بر جامعه است.
از این موضوع که بگذریم، باید نقش برخوردهای بین افراد مختلف را در ایجاد پدیده آگاهی بررسی کنیم. ما عموماً در زبان روزمره میآموزیم که تمام اشیاء جهان و انسانهای دیگر موضوع بررسی ما هستند. ما به این امر که تمام آنها سوژه هستند پی میبریم. اما همین دیدگاه ابژهانگارارنه جهان نیز بتدریج تغییر میکند. در ابتدای امر در دوران کودکی ما مرحله اوتیستیک را از سر میگذارنیم. در مقاله نامبرده از Deborah Kelemenآزمایش جالبی وجود دارد که این مرحله اوتیستیک را نشان میدهد. چند عروسک به بچههای زیر چهارسال نشان داده میشود که به عنوان مثال در دهان یکی از این عروسکها، مثلاً عروسک زرد رنگ، شکلاتی هست. بعد از یکی از آنها، مثلاً نرگس، خواسته میشود که اتاق را ترک کند. در این ضمن شکلات از دهان عروسک مزبور به عروسک مثلاً قرمز رنگ انتقال مییابد. از بچههای حاضر میپرسند "اگر از نرگس بپرسم عروسک توی دهان کدام عروسک است او چه خواهد گفت؟" همه در پاسخ میگویند "عروسک قرمز".به این ترتیب بچهها میپندارند که ابژههای مورد نطر آنها ابژههای محض هستند، آنها فکر میکنند همه انسانها دنیا را از دریچه چشم آنان میبینند. آیا این همان دیدگاه دگماتیستی نیست که دینداران افراطی بزرگسال از آن برخوردارند؟ این دیدگاه دگمتاتیستی در فرآیند رشد اجتماعی بتدریج به دیدگاه نرمتری گرایش پیدا میکند. این امر همان چیزی است که برای انسانهای ابتدائی در جوامع چند هزار سال پیش رخ داده است. هر جامعهای در آن زمان میپنداشت که دریافتهایش از جهان دریافتهای نهائی و مطابق با حقیقت مطلق است. در اثر برخوردهای متوالی انسانها آموختند که سایر انسانها جهان را به صورتی متفاوت از آنها میبینند. این امر از طریق تغییر ساختار زبانی پدید آمد. این تغییر ساختار زبانی را در کار جولیان جینز بخصوص میتوان پیگرفت. تغییر دیگری که درساختار زبانی پدید آمده است ایجاد نگرش ابژکتیو به "من" است. در اثر پیشرفت ساختار زبان انسان کمکم میآموزد که خود به عنوان ابژه شناخت دیگران است، درست همانطورکه دیگران ابژههای شناخت او هستند. هرگاه انسان بیاموزد که خود را هم به عنوان ابژه شناخت خودش ببیند، آنگاه پدیدهای که جولیان جینز از آن به آگاهی تعبیر میکند بوجود آمده است. لذا با این نعبیر آگاهی صرفاً براثر یک جهش ژنتیکی بوجود نیامده است، بلکه جهش ژنتیکی فقط زمینه ظهور و بروز این پدیده را مهیا ساخته است. اما زمینه این ظهور چیزی جز همان استعداد زبان آموزی و گسترش آن نیست. لذا برای شکلگیری آگاهی به جهش ژنتیکیای بیش از آنکه منجر به ظهور زبان منجر شود نیازی نیست.
به این طریق نقش اصلی جامعه فراهم کردن امکان ارتباط و از آن طریق شکل دادن به مفاهیم بینالاذهانی است که تنها منشأ ایجاد "واقعیت" است. اصولاً آن چیزهائی که در جامعه از آنها به واقعیت تعبیر میشود اموری هستند بینالاذهانی. البته این امر به این معنی نیست که تمام مواردی که ما در جامعه با آنها سروکار داریم همگی به این نحو شکل گرفتهاند. به عنوان مثال مفاهیم دینی به هیچ وجهی بینالاذهانی نیستند. تصور یک بودائی از مفاهیم دینی و مفهوم دینی و متافیزیکی طبیعت با تصور یک مسلمان و این دو با تصور یک مسیحی متفاوت هستند. در تصور یک بودائی یا شینتوئیست یا سایر پیروان آئینهای کنفوسیوسی چیزی به نام خدا وجود ندارد. آنها از مفاهیمی بهره میبرند که در ابتدای امر فهم آنها توسط یک مسلمان یا مسیحی بسیار دشوار است. به عنوان مثال مفهوم "نیروانا" با آن چیزی که در عرفان اسلامی به "فناء فیالله" معروف است و آخرین مرحله از مراحل هفتگانه سلوک درعرفان اسلامی است نزدیک بوده، اما تفاوت بنیادینی نیز با آن دارد. "نیروانا" به معنی واقعی کلمه پیوستن به لاوجود و از دست دادن آگاهی است. وقتی که شما به نیروانا میپیوندید در واقع دیگر این شما نیستید که وجود دارید، این یک نیروی عرفانی است که وجود دارد. شما قرار است که با پیوستن به این نیروی عرفانی آگاهی خودمحور را از دست بدهید. اما در عرفان اسلامی در آخرین مرحله شما با فناء در خداوند هنوز حضور شخصی خود را از دست نداده و آن را همچنان حفظ میکنید. وجود این خودآگاهی در هر سه دین ابراهیمی نقشی اساسی و محوری ایفا میکند. در این سه دین هر کسی که بدی کرده است توسط یک موجود خودآگاه، یک موجود برتر که واضع قوانین اخلاقی است مجازات میشود اما در ادیان کنفوسیوسی چنین موجودی وجود ندارد. در این نگرش تمام آن چیزی که انسان به عنوان جزا یا پاداش دریافت میکند نه امور مادی که تماماً رتبههای معنوی هستند که نه بوسیله یک موجود متشخص بلکه بوسیله یک قانون بنیادین به نام قانون "کارما" در آن واحد پاسخ داده میشود. طبق این نگرش نمام آنچه که ما در جهان فیزیکی میبینیم صرفاً شکل گرفته ذهن انسانی است و واقعیت بنیادینی در پس آنها نهفته نیست. اما در بطن سه دین ابراهیمی واقعیت بنیادین این جهان همواره خودنمائی میکند. به عنوان مثال محمد پیغمبر در تاریخ خاصی در مکان خاصی در این جهان فیزیکی حضور داشته است.این جهان برای اینکه بتواند محمد را در خود جای دهد باید واقعیت محض و مطلق باشد.
به این ترتیب میبینیم که برداشت و دریافت انسانها از مسائل و امور معنوی کاملاً به متن فرهنگی بستگی دارد که در آن رشد یافتهاند. اما وقتی که به مسائل علمی میرسیم میبینیم که به هیچ وجه به این صورت نیستند. مفاهیم فیزیک نیوتنی از اینکه به زبان چینی خوانده شوند یا به زبان انگلیسی به هیچ وجه متفاوت دریافت نمیشوند. مسائل علمی مانند مسائل فرهنگی نسبی نیستند؛ به این معنی که اگر زمین با نیروئی که با عکس مجذرو فاصله مراکز زمین و خورشید نسبت مستقیم دارد، به طرف خورشید کشیده میشود، دیگر فرق نمیکند که یک چینی معادله حرکت زمین به دور خورشید را حل کند یا یک ایرانی یا یک آمریکائی؛ همه به یک جواب میرسند. اما بیائید از دو مسلمان بپرسید "خدا را شرح بده" با چند سؤال دقیق متوجه میشوید که حتی دو مسلمان یا دو مسیحی با هم در این مورد توافق چندانی ندارند.
اگر فکر میکنید که گزارههای علمی گزارههای نهائی درباره جهان خارج نیستند و لذا قابل اعتماد نیستند، باید تصور خود را از علم و همچنینی مفهوم "قابل اعتماد بودن" عوض کنید. اول اینکه هیچگاه گزارههای علمی قدرت خود را از بیان واقعیت نهائی درنیافتهاند. اتفاقاً علم مدرن از زمان رنسانس به رهبری مفهوم گالیلهای از علم شروع به رشد و نشو و نما کرد. گالیله به سادگی میگفت ما در علم به دنبال تحلیلی غائی از حهان نیستیم. برای گالیله حرکت به سادگی چیزی جز رابطه بین دو عدد نبود. اینکه یک شیء متحرک در زمان خاصی کجاست؟ این مکان هم به یاری انتخاب یک دستگاه مختصات مشخص میشد. اما در علم قرون وسطی دانشمندان فیزیکدان به دنبال تحلیل غایتانگارانه جهان بودند و به دنبال این بودند که واقعیتهای پس پرده جهان را که در پس ظواهر اشیاء نهفته است کشف کنند. ما از علم مدرن این را آموختیم که کار ما کشف این واقعیت در پس پرده نیست. امروزه هم میدانیم که این عبارت "واقعیت در پس پرده" خود عبارت بیمعنائی است. چرا که هیچ راهی برای توافق بر آن نداریم. ما موظف نیستیم که نشان دهیم که این واقعیت وجود ندارد، بلکه اثبات اینکه چنین واقعیتی وجود دارد برعهده کسانی است که میاندیشند چنین واقعیتهائی وجود دارند. آنها موظفند که آنها را به ما نشان دهند. اما آنها تاکنون این کار را نکرده و در عوض از ما انتظار ایمان هم دارند.
از دیگر مواردی که شکلگیری آگاهی را بسیار مهمتر جلوهگر میسازد این حقیقت است که در دنیای کودکان با انواع رویکردهای روانشناختی برخورد میکنیم که آنها را به زبان روانشناسی میتوان توهمات نامید. همه ما این را تجربه کردهایم که گاهی در تنهائی توهمات به ما هجوم میآورند، بخصوص در تنهائیهای طولانی مدت. این امر وقتی که کودک از زبان بسیار ابتدائی در برقراری ارتباط سود میجوید بسیار مهم است و باعث میشود تا او بسیاری از اوقات را در تنهائی بگذراند. همین امر در مورد انسان ابتدائی نیز صادق است. انسانی که دارای ارتباطات ضعیف با بقیه جهان باشد نمیتواند نظرات خود را به نحو بینالاذهانی با بقیه سهیم باشد. به همین خاطر است که نگرشهای کودک خردسال بسیار یکسونگرانه بوده و او خود را مرکز عالم میپندارد. حال اگر انسانی با همین دیدگاه رشد کرده و بزرگ شود به راحتی میتواند با هرکسی که دیدگاه مخالفی داشت به مخالفت جدی برخاسته و حتی به برخوردهای فیزیکی دست یازد. به نظر من این امر یکی از عوامل مهم در ساختار تفکری انسانها و نظامهای توتالیتر است. برای حل این معضل تنها یک کار میتوان کرد. افزایش قدرت برقرای ارتباط در انسانها. باید انسان را قادر ساخت تا بیشترین میزان ارتباط را با جهان پیرامون خود داشته باشد. همانطوریکه خواهیم دید این بیان ساده تبعات پیچیده تکنولوژیکی و اقتصادی دارد. این امری است که در انتهای این سلسله مقالاتم به آن خواهم پرداخت. بطور خلاصه اینکه آگاهی زمانی شکل میگیرد که ما از توهمات فردی دست شسته و واقعیتهای بینالاذهانی را بپذیریم. این امر به این معنی نیست که ما بازیچه دست این واقعیتها بوده و نقشی در شکل دادن به آنها نداریم، اما در عین حال به این معنی است که هر نوع نوآوری باید توسط این شبکه پذیرفته شود تا یک نوآوری باشد.
علم و مفاهیم بینالاذهانی
دیدیم که چگونه مفاهیم بینالاذهانی در متن جامعه شکل میگیرند. ما برای شکل دادن و استفاده از این مفاهیم به چیزی بیشتر از یک زبان نیاز نداریم. به عنوان مثال لازم نیست که برای اینکه درباره مصادیق رنگ قرمز با هم موافق باشیم این رنگ را بواقع مانند هم ببینیم. یا برای اینکه منظور یکدیگر را از جملات درک کنیم لازم نیست که معانی کلمات را مانند یکدیگر بفهمیم. تنها چیزی که لازم است این است که هرکدام از ما معیاری درونی برای برآورد واکنشهای دیگران نسبت به کنشهای خود داشته باشیم. با این حال اگر سؤال این باشد که ما چگونه و چه وقتی میفهمیم که منظور دیگران چیست و یا اینکه مامنظورشان را دست درک کردهایم، یا اینکه آنها ما را درست درک کردهاند، باید بگویم که به نظر من این چنینی اطمینانی هیچگاه وجود ندارد. ما در تمام لحظاتی که در حال گفتگو با طرف مقابلمان هستیم تنها درباره منظور او حدس زده و واکنشی، کلامی یا حرکتی، نشان میدهیم. بسیاری از اوقات هم این را تجربه کردهایم که بعد از ساعتها مکالمه میفهمیم هرکدام از ما یک کلمه واحد را برای منظوری متفاوت بکار میبرد. اگر به میزان سوء تفاهمهائی که فقط در طول یک روز در ضمن مکالمه با دیگران با آن مواجه میشویم توجه کنیم درخواهیم یافت که به هیچ وجهی معیاری برای اینکه بفهمیم چه هنگام و چگونه میتوانیم از منظور هم مطمئن باشیم وجود ندارد. برروی همین ساختار ما تمام ساختمان علم را بنیانگذاری کردهایم. در علمی مانند فیزیک ما از زبان ریاضی برای رساندن منظور خود استفاده میکنیم. چرا؟ برای اینکه این زبان از آغاز شکلگیری به گونهای ساخته شده است که با ساختار تفکر تمام انسانهائی که میشناسیم همخوانی دارد. ریشه این همخوانی اینجا مورد بحث ما نیستف اما همین قدر بطور خلاصه میگویم که این امر ریشه در نحوه آموزش مفاهیم ریاضی دارد. به عنوان یک مثال از اینکه چگونه است که زبان علم ما ساخناری بینالاذهانی دارد نحوه آموزش مفهوم "ضریب سختی فنر" به یک دانشجوی مبتدی را بررسی میکنیم:
یک فنر را بردار و روی پایه آویزان کن. یک جسم کوچک بردار و جرم آنرا با ترازو اندازه بگیر. اندازه بدست آمده را برحسب کیلوگرم بیان کره و آن را در عدد 10 ضرب کن. حال آن جسم را به انتهای آویزان فنر بیاویز. میزان انبساط فنر را با خطکش اندازه بگیر. اندزه بدست آمده را برحسب متر بیان کن. حال عدد اول را بر دومی تقسیم کن. حاصل، "ضریب سختی فنر" است. حال اگر این کار را -مثلاً 10 بار- انجام داده و معدل بگیری عدد بدست آمده دقیقتر است.
این دانشجوی مبتدی از بطن جامعهای آمده است که با تمام مفاهیم جز مفهوم "ضریب سختی فنر" آشناست. اکنون او مفهوم "ضریب سختی فنر" را آموخته است. براثر استعمال زیاد این مفهوم و بخصوص استعمال آن به صورت ترکیبی در سایر شرایط به همراه سایر مفاهیم این مفهوم به یک مفهوم آشنا تبدیل خواهد شد. حال شما میتوانید برای ساختن سایر مفاهیم این مفهوم را بکار گیرید. به این صورت نظامی از مفاهیم ساخته میشود که دیگر از مفاهیم معمولی در زندگی عادی روزمره فاصله میگیرد، اما ساختار آن کماکان بینالاذهانی است. اگر ما به ساختار علم اعتماد داریم به این دلیل نیست که این ساختار واقعیت نهائی و غائی جهان را برما آشکار میکند، بلکه فقط و فقط به این دلیل است که این ساختار بر اساس مفاهیم بینالاذهانی ساخته شده است و لذا یک ساختار اساساً اجتماعی و سکولار است. این ما هستیم که بر مفاهیم علمی توافق میکنیم. برای آنکه به قدرت این ساختار بیشتر پی ببریم سوال مهمی را که در مقاله قبل بیان کردم تکرار میکنم: "چه قدرتی در ساختار تفکری کوپرنیک و گالیله وجود داشت که کلیسای روم با آن دستگاه پیشرفته و مخوف قدرت و آن «دادگاه تفتیش عقاید»ی که رعشه به اندام افراد میانداخت در برابرش سر تعظیم فرود آورد؟" در این مقاله به این سؤال پاسخ خواهیم داد. اما پیداست که علم تمام قدرت خود را در وجود این ساختار بینالاذهانی دارد که باعث میشود افراد به سادگی قادر باشند که صحت و سقم گزارههای آن را به محک بزنند.
اما این مفاهیم بینالاذهانی در علم چه ساختاری دارند؟ صرفاً با یک نگاه ساده به "ساختار انقلابهای علمی"
[8]کوهن میتوان به این نکته پی برد. کوهن در فصل 13 کتابش ساختارهای آموزشی علم و فلسفه را با هم مقایسه میکند. در ساختار آموزش علمی دانشجو با متون تنظیم شده درسی سروکار دارد. دانشجوی رشته فیزیک کتاب "اصول" نیوتن را نمیخواند، در عوض او از متون درسی استفاده میکند که اساس مطلب فیزیک نیوتنی را حتی بسیار سادهتر از آنکه خود نیوتن با ساختار ریاضی زمان خود بیان کرده است، در اختیار دانشجو میگذارند. به این طریق دانشجو در مدت زمان اندک به اطلاعات کافی دست پیدا میکند. اما در مورد آموزش فلسفه برعکس این مورد صادق میباشد. نه تنها بهتر است که دانشجو متن افلاطون را بخواند بلکه تنها راه آموزش فلسفه همین است؛ شما به عنوان یک دانشجوی رشته فلسفه با متون اصلی و دست اول سروکار دارید. تمام آنچه که درباره فلسفه افلاطون از قلم دیگران میخوانید تحلیل فیلسوفان دیگر از متون دست اول است. اما کتاب علمی تحلیل یک شخص خاص از نیوتن نیست. یک کتاب درسی فیزیک ادعا میکند که دقیقاً خود تئوری نیوتن را بیان کرده است. این تفاوت در ساختار "علم" و "فلسفه" عیناً مانند تفاوتی است که در ساختار "علم" و "دین" هم مشاهده میشود، اما در دین با یک ادعای عجیب مواجه میشویم که فیلسوفها این ادعا را ندارند. متون فلسفی ادعای عینیت ندارند. اما متون دینی ادعا میکنند که کاملاً عینی هستند، که از حقاقیق مطلق سخن میرانند. فرض کنید که یک فیلسوف ادعا کند که ساختار تفکر افلاطون را به نحو کامل بیان کرده است و ادعا میکند که اگر میخواهید بدانید افلاطون چه گفته است باید کتاب او را بخوانید. مسلماً این ادعا بسار تمسخرآمیز خواهد بود. به همین نحو است که ادعای دین درباره کشف و بیان حقایق ازلی بسیار بیمعنا جلوهگر میشود. بینالاذهانیترین ساختار تفکری انسان نقاط ضعف فراوان دارد، در این میان ادعائی که از جانب دین مطرح میشود بسیار گزاف به نطر میرسد. دین ادعا میکند که از حقایق ازلی و تغییرناپذیر حرف میزند. سؤال مهمی که در این میان مطرح میشود این نیست که آیا دین محق است یا نه، بلکه سؤال مهمتر از آن این است که "آیا جهانی که در آن نوعی حقایق ازلی وجود دارد، با جهانی که از چنین حقایقی تهی است تفاوتی دارند؟" دونالد دیویدسون در "مشکلات عقلانیت"
[9]از قول Hare، درحالیکه به ادعای خودش با وی همعقیده است، میگوید:
... به جهانی بیندیشید که ارزشهای ساختاری آن به نحوی عینی ساخته شدهاند؛ در همین ضمن جهانی را در نظر بگیرید که این ارزشها از آن حذف شدهاند. به خاطر داشته باشید که در هردوی این جهانها تفاوتی بین ارزشهای ذهنی (Subjective)وجود ندارد. اکنون میپرسم، "تفاوت امور در این دو جهان چیست؟" آیا هیچ جوابی به جز "مطلقاً هیچ" میتواند ارائه شود؟ (ترجمه از ص44)
در همین راستاست که من هم فکر میکنم مهمترین پرسشی که باید مطرح شود این است که "چه تفاوت ساختاریای بین دو جهان؛ که در یکی ارزشها و حقایق مطلق و عینی هستند و دیگری فاقد این مطلقیت و عینیت است، وجود دارد؟" من هم مانند Hareکه دیویدسون فقط با او احساس همفکری میکند
[10]، پاسخ میدهم "مطلقاً هیچ". اما فکر میکنم باید سؤال مهمی را که مطرح کردهام واضحتر بیان کنم. فرم سرراست آن که به نظر من گویای بسیاری از مسائل و مشکلات اصلی در روند بحث میباشد از این قرار است؛ "آیا بین دوجهانی که در یکی ارزشها و حقایق مطلق هستند و در دیگری از چنینی مطلقیتی اثری نیست هیچ تفاوت معرفتشناختی وجود دارد؟" به دیگر بیان تفاوت معرفتشناختی دو موجود که در این دو جهان زندگی میکنند چیست؟ آیا معرفتشناسی ما میتواند چنینی تفاوتی را صورتبندی کند؟ من فکر میکنم این تفاوت علیالاصول قابل صورتبندی شدن نیست. به این معنی که شما نمیتوانید به این سؤال که "آیا اگر ارزشهای عینیای وجود داشته باشند فرم یا ساختار رویکرد معرفتشناختی ما به آنها با ساختار رویکرد معرفتشناختی ما به ارزشهای ساخته شده در جامعه تفاوتی دارند؟" پاسخ مثبت بدهید. بر این اساس است که هیچیک از گفتگوهای افلاطون که در آن به دنبال تعریفی دقیق از موضوعات اخلاقی میگردد، با یک جواب به اتمام نرسیده است. افلاطون به عینیت ارزشهای اخلاقی اعتقاد داشت، در عین حال موضع او در پاسخ به این سؤال که مثلاً "خوبی" چیست با موضع یک نسبیتگرا تفاوتی ندارد؛ هردو پاسخی برای ارائه ندارند. به هرحال، به نظر من، موضع یک نسبیتگرا قابل دفاعتر از موضع یک عینیتگراست، هرچند من نسبیتگرا هم نیستم. یک نسبیتگرا از همان اول این را بیان کرده که برای پرسشهای اخلاقی جوابی قانعکننده و نهائی از آن دست که در علمی مانند فیزیک یا ریاضی با آنها سروکار داریم، وجود ندارد.
[11] او موضع معرفتشناسی خود را از همان اول با ادعای اینکه اصل را بر توافق میگذارد، مشخص کرده است. اما یک عینیتگرا ادعا میکند که ارزشها و حقایق مطلق هستند، اما در عمل شیوه تحقیق یک نسبیتگرا را در پیش میگیرد. پس پروژه عینیتگرا به این دلیل محکوم به شکست نیست که ارزشها و حقایق مطلق و عینی وجود ندارند، بلکه موضع او به این دلیل شکست خورده است که در عمل به هنگام تحقیق از شیوه تحقیقی رقیب خود –نسبیتگرا- استفاده کرده و رفتار تحقیقاتی و همچنینی موضع معرفتشناختی او در پایان کار با رفتار تحقیقاتی و موضع معرفتشناختی رقیبش کاملاً مشابه است؛ به این معنی که اگر در یک متن که توسط یک عینیتگرا یا مطلقگرا نوشته شده است، جملاتی را که صراحتاً دال بر موضع او باشند حذف کنید و آنگاه متن را به یک قاضی بدهید او نمیتواند قضاوت کند که این متن را یک نسبیتگرا نوشته است یا یک عینیتگرا.
از تمام آنچه که تاکنون گفته شد دو نتیجه مهم میگیرم:
بر خلاف ادعای بسیاری که مقدمه فعالیت علمی را فرض وجود جهان خارج یا وجود حقایق عینی میدانند علیالاصول دو جهان مذکور در بالا که در یکی حقایق عینی وجود دارند و در دیگری از این حقایق خبری نیست از هم متمایز نیستند.
هر نوع شناخت یا معرفتی که با فرض وجود این حقایق مطلق و عینی شروع شده باشد پارادوکسیکال است، چرا که در عمل با رقیب نسبیتگرای خود تفاوت رفتاری و همچنین معرفتشناختی ندارد؛ یعنی استراتژی تحقیق او مانند یک نسبیتگراست و در پایان تحقیق نتیجه حاصله با نتیجهای که یک نسبیتگرا به دست میدهد یکسان است.
همینجا لازم است که به یک نکته اساسی توجه کنیم که "دین" که در این مقاله از آن حرف میزنیم به معنی اعتقاد به وجود خدائی است که تمام خصوصیات مذکور در مقاله قبل را دارا باشد:
موجودی برتر که جهان را آفریده، انسان و هرآنچه در آن است را آفریده، با معجزه در کار جهان مداخله میکند، به دعاها گوش داده و آنها را اجابت میکند یا نمیکند، انسانها را براساس معیارهای اخلاقیای، که با فرض وجود چنین موجودی حتماً مطلق هستند، در یک جهانی که عموماً به "جهان آخرت" معروف است قضاوت میکند.
لذا تمایز اساسی دین و علم در این است که علم علیالاصول نیازی به فرض وجود حقایق عینی و مطلق ندارد، اما دین بر وجود این حقایق اصرار میورزد و در عمل نتوانسته است نشان دهد که بر اساس ادعای خود به چه نتایجی دست یافته است که از دسترس علم به دورند.
این مقاله را با بحث برروی مفهوم "عینیت" و نیز "مفاهیم بینالاذهانی" به پایان میبرم.
"عینیت" و "مفاهیم بینالاذهانی"
این بحث را برای این مطرح میکنم که به نظر من نتایج علمی از نوعی عینیت برخوردارند که اگر درمورد آن دقت نشود منجر به بروز بدفهمیهای بسیاری خواهد شد. قبلاً در همین مقاله گفتیم که چگونه درجامعه مفهومی به نام "قرمز" ساخته میشود بدون اینکه نیازی به همسانی دریافتهای درونی ما از ابژهای به نام "رنگ قرمز"باشد. بسیاری از افراد معتقدند که مفهوم "رنگ قرمز" به هیچ وجه با ارائه تعاریف، حتی تعاریف دقیق علمی، قابل توصیف نیست. اصرار این افراد بر این است که موقعیت معرفتشناختی یک کور با یک بینا متفاوت است. به این معنی که اگر به یک انسان نابینا تمام اطلاعات لازم درباره رنگ قرمز را بدهید و به طریقی او بعداً بینائی خود را بدست آورد نمیتواند تفاوت بین رنگها را تشخیص دهد. در پاسخ به این اعتراض من دو مسئله اساسی را بیان میکنم. در ابتدا بیائید فرض کنیم که چنین است. مسئله این است که این ادعا به واقع چه میگوید و از آن چه نتیجهای میتوان گرفت. در واقع، به نظر من، آموزش مفهوم "قرمز" به یک انسان مانند برنامهریزی یک کامپیوتر است. میدانم که بسیاری با این ادعا موافق نیستند و بر من خرده گرفته و آن را یک پیشفرض قوی خواهند شمرد.
[12] من این اعتراض را میپذیریم. در عین حال من این را به عنوان یک پیشفرض ذکر نمیکنم بلکه این ادعا آنطور که خواهید دید نتیجه بحث من خواهد بود، نه فرض. همانطوریکه میدانید نمیتوانیم یک برنامه نصب شده کامپیوتری را از یک Hardبه Hardدیگری انتقال دهیم. به عنوان مثال با کپی کردن فایلهای یک نرمافزار کامپیوتری مانند FoxProاز فایل Program Filesاز C-Driveدر یک کامپیوتر و ذخیره کردن آن درهمان فایل در یک کامپیوتر دیگر نمیتوان نرمافزار مزبور را در کامپیوتر جدید مورد استفاده قرار داد، بلکه کل نرمافزار را باید در کامپیوتر جدید نصب کرد. این فرآیند که باید در مورد یک کامپیوتر طی شود تا برنامه مزبور در آن قابل استفاده باشد شاید همان "تاریخچه”ای باشد که دیویدسون در "مشکلات عقلانیت" از آن حرف میزند.
[13] دیویدسون در مقاله ششم اثر مزبور تحت عنوان "تست تورینگ" که در آن پیشنهاد اصلاح این تست را مطرح میکند، ادعا میکند که ما معنای "سگ" را به این دلیل میفهمیم که تاریخچهای از روابط با این موجود را به خاطر داریم. او پیشنهاد میکند که برای اینکه یک کامپیوتر هم فادر به درک مفهوم "سگ" باشد باید این تاریخچه را دارا باشد
[14]. اما به نطر میرسد که یک شخص نابینا هم از تاریخچه خاصی در برخورد با این مفهوم برخوردار است. اما چرا او نمیتواند پس از بینا شدن این رنگ را تشخیص دهد؟ از همینجاست که به مورد دوم میپردازم.
یک انسان نابینا به طریق دیگری با جهان پیرامون خودش ارتباط برقرار میکند. به عنوان مثال ما در برخورد با جهان پیرامون زیاد به حس لامسه متکی نیستیم، اما یک انسان نابینا مسلماً تلاش خواهد کرد که نقص(؟) بینائی را با استفاده از لامسه و شنوائی جبران کند. حال اگر این را بدانیم که یک انسان چگونه دریافتهای خود را منظم میکند میتوانیم به این نکته پیبریم که یک کور هم با به دست آوردن بینائی بدون اینکه نیاز داشته باشد که دوباره درباره رنگها به او گفته شود، میتواند رنگهای پیرامون خود را تشخیص دهد. به عنوان یک مثال نحوه آموزش به یک کودک را در نظر مییریم. کودکان در تمامی زبانها یک سؤال را دائماً تکرار میکنند: "این چیه؟". ما عموماً در پاسخ نام شیای را که کودک به آن اشاره میکند به او میگوئیم، بدون در نظر گرفتن این حقیقت که ممکن است او با پرسش "این چیه؟" در واقع به رنگ شیء اشاره میکند نه به خود شیء. اما چون از زبانی بسیار ابتدائی استفاده میکند نمیتواند امر مورد پرسش را با گفتن اینکه مقلاً "رنگ این شیئ چیست؟" به وضوح بیان دارد. من فکر میکنم به همین دلیل است که کودکان درفرآیند یادگیری زبان عموماً دستهبندیهای شخصی خود را به کار میبرند. به عنوان مثال آنها به تمامی اشیاء نوک تیز نامی داده و آنها را در یک دسته میگنجانند
[15]، و به همین ترتیب.
این دسته بندی بستگی به این دارد که کودک در اولین پرسش خود چه وجهی از شیء را مد نظر داشته در پاسخ چه کلمهای شنیده است (توجه کنید اینکه چه کلمهای به او گفته شده است چندان مهم نیست، بلکه مهم این است که او این کلمه را چگونه شنیده است)، و اینکه در فرآیند سؤالهای بعدی چه پرسشهائی را با چه مقاصدی مطرح کرده و چه پاسخی را شنیده است. در نهایت کودکان در سنین چهار یا پنج سالگی زبان و دستهبندیهای خود را از یاد برده و زبان اجتماعی را برای برقراری ارتباط خود به کار میبرند. این امر چگونه رخ میدهد؟ واضح است؛ آنها با کاربرد واژگان و عبارتهای معمول پاداش دریافت میکنند و این پاداش باعث میشود که آنها در نهایت فرهنگ غالب را بپذیرند. اما این فرآیند پاداش خود راهی برای عملکرد دارد. این راه درواقع مانند حل کردن یک پازل است که ذهن کودک بیچاره را در اوان اولیه زندگ دائماً درگیر میکند. برای پی بردن به اینکه این رمزگشائی و حل معما چگونه رخ میدهد فکر میکنم با بررسی این مسئله که یک کور چگونه میتواند بعد از بینا شدن رنگها را تشخیص دهد، روشن شود. این انسان نابینا در یک بیمارستان مورد عمل جراحی قرار گرفته است. قبل از اینکه پانسمان چشمش باز شود دوستانش به عیادتش رفته برایش گل میبرند. او این گلها را بر سیاق سابق لمس میکند به او گفته شده است که رز چیست و چه رنگی است. او با لمس کردن رز را تشخیص میدهد؛ و گلهای دیگر را. او اطلاعات این چنینی درباره اینکه هرشیء چه رنگی است، دارد. اکنون که چشمش باز شود با لمس کردن همان رز فوراً رنگ قرمز را تشخیص میدهد. اکنون تمام رنگهای قرمز را شناخته است. در مورد سایر رنگها هم به همین صورت عمل کرده و آنها را میشناسد. تنها ایرادی که به این آزمایش ذهنی میتوان گرفت این است که اگر این انسان را در یک محیط ناآشنا قرار دهیم، به این معنی که در این محیطی که هیچ یک از اشیائی که او قبلاً به یاری سایر حواسش آنها را شناخته موجود نباشد، او قادر به تشخیص رنگها نخوهد بود. بله درست است، اما در عین حال این امر فقط در مورد یک انسان نابینا صادق نیست. هر انسانی اگر در یک محیط ناآشنا قرار گیرد، ناآشنا به همان معنی که قبلاً گفتیم، نمیتواند چیزی را تشخیص دهد. به این طریق تفاوت بنیادینی بین یک نابینا و بینا وجود ندارد. اگر نابینا بعد از بدست آوردن بینائی خود نیاز به یک سری رمز گشائی از محیط پیرامونی خود دارد تا به تشخیص بصری رنگها نایل آید، این امر تنها به این معنی است که برای تشخیص ادراکات بصری باید یک نوع برنامه در مغز نصب شده باشد که آن را تنها باید برای هر فردی از نو نصب کرد، دقیقاً مانند برنامه کامپیوتری که باید آن را جداگانه روی هر کامپیوتری نصب کنید. دقیقاً مانند یک انسان بینا در یک محیط کاملاً ناآشنا که به دنبال اولین امر آشنا میگردد تا پرده از راز این محیط بردارد. از اینکه برنامه کامپیوتری باید روی هر PCنصب شود تا بر روی آن قابل استفاده باشد نتایج عجیب و غریبی گرفته نمیشود، اما وقتی که نوبت به انسان میرسد از اینکه موضع معرفتشناختی یک نابینا با یک انسان بینا تفاوت دارد، به نتایج عجیبی میرسیم و متعجب میشویم. با خود میگوئیم حتماً مسائل دیگری
[16] وجود دارند.
همانطوریکه در بخش اول همین مقاله نشان دادم برای اینکه مفاهیمی مانند "قرمز" بینالاذهانی باشد نیازی به فرض وجود یک ابژه خارجی به نام "قرمز" نیست. از این بیان برنمیآید که به هیچ چیز خارجی نیازی نیست. از این بیان صرفاً برمیآید برای اینکه ما بر امری مانند مفهوم رنگ"قرمز" توافق کنیم نیازی به Fixکردن (یا حتی بودن) یک ابژه خارجی نداریم. تنها و تنها زبان ما برای برآوردن این مقصود کافی است. کافی است که ما نامی را به نحوی به کار ببریم که فکر کنیم که با هم توافق داریم. تنها ایرادی که به این حرف میتوان گرفت این است که ممکن است گاهاً تصور کنیم که با هم توافق داریم، اما بعداً متوجه شویم که اشتباه میکردهایم. بله این امکان وجود دارد و ضربهای به بحثی که مطرح شد وارد نمیسازد. به نظر من علیالاصول نیازی به اطمینان تزلزلناپذیر نداریم. بارها و بارها دریافتهایم که پندارمان اشتباه بوده است، اما آن را چگونه فهمیده و اصلاح کردهایم؟ بواسطه برخورد با سایر آراء و عقاید. تنها در ارتباط بودن برای ساختن مفاهیم بینالاذهانی و نیز پی بردن به خطاهای گذشته
[17] کافی است، و برای داشتن ارتباطات قوی باید از زبان قویای برخوردار بود. زبان خود امکانات و ابزار کافی را برای ساختن مفاهیم بینالاذهانی ایجاد میکند. به این معنا، به نظر من، ما به هیچ وجهی با ابژه سروکار نداریم.
ما موقعی هم که درباره ابژهها حرف میزنیم با پندارهای خودمان درباره ابژهها روبرو هستیم. این مسئله که چگونه زبان به جهان خارج ارتباط پیدا میکند، چگونه بخصوص اسامی به اشیاء جهان خارج ارجاع میدهند و بسیاری از سؤالهای همانند درباره ارتباط زبان و جهان خارج همواره یکی از پرسشهای مهم فلسفی و فلسفه زبان بوده است. به نظر من زبان به یاری اموری دیگر با جهان خارج ارتباط برقرار میکند. واقعیت این است که زبان با جهان خارج ارتباطی ندارد. این گزاره که "زبان درباره جهان خارج حرف میزند" خود یک گزاره زبانی است و راجع به جهان خارج حرفی نمیزند. در بهترین حالت، موقعیکه میپنداریم داریم درباره جهان خارج حرف میزنیم درواقع درباره جهان خارج حرفی نمیزنیم، بلکه راجع به برداشتهای خودمان از چیزی که آن را جهان خارج مینامیم حرف میزنیم. این چیز هم البته باز چیزی خارج از زبان نیست. در نهایت ما آنقدر در زبان غرق هستیم که نمیتوانیم مرزی بین جهان خارج و زبان تشخیص دهیم. کدام کلمه از زبان مستقیماً به جهان خارج ارجاع میدهد؟ به عنوان مثال جمله "برف سفید است" را درنظر بگیریم. آیا این جمله درباره حهان خارج حرف میزند؟ چه میگوید؟ شاید بگوئیم این جمله به برف ارجاع میدهد، و در عین حال خصلتی درباره این شیء در جهان خارج بیان میدارد. اما برف که کلمه "برف" به آن ارجاع میدهد،در نهایت با یک عمل اشاره مشخص میشود. پس در واقع باید گفت "برف" همان است که وقتی از افراد خواسته میشود به آن اشاره کنند، همه آنها به سمت شیای اشاره میکنند که هرکس میپندارد که دیگران هم دارند به همان شیء اشاره میکنند. این حد توافق برای ثابت کردن مرجع یک نام کافی است. بعد ما خصوصیتی را درباره این شیء بیان میداریم. این خصوصیت، در اینجا سفیدی، امری نیست که به هیچ وجه بتوان آن را به وجود پدیدهای مستقل از دریافت ما از جهان خارج نسبت داد. سفیدی یک شیء جدای از دید ما معنای مستقل از انسان ندارد. حتی اگر آن را به صورت ترکیب تمام طیفهای قابل مشاهده تعریف کنیم باز هم از طرفی این خصلتی تعریف شده است که خود بر اساس پیشفرضهائی دیگر استوار میباشد، از طرف دیگر ادراک سفیدی در مورد انسانهای مختلف میتواند متفاوت باشد، همانگونه که ادراک "قرمزی" میتواند علیالاصول متفاوت باشد. لذا هرقدر که به دنبال ابژه "برف سفید" بگردید از یک گام فراتر نمیروید؛ "برف سفید است" درست است نه برای اینکه برف سفید است، آنگونه که افرادی مانند کواین و دیویدسن ادعا میکنند، بلکه جمله مزبور درست است چونکه ما میپنداریم که همه با ما موافق هستند که "برف سفید است". تنها یک ایراد میتوان بر این رویکرد گرفت و آن اینکه اگر زمانی یک ناموافق یافت شد چه میکنیم؟ پاسخ بسیار ساده و سرراست است. در واقع هماکنون هم ناموافقان بسیاری درباره بسیاری از مسائل وجود دارند. از جمله این موارد میتوان پدیدهای با نام کوررنگی را نام برد. افرادی هستند که رنگهای قرمز و سبز را به یک صورت میبینند. خوب، ما این عدم توافق را با واژه "کوررنگی" توجیه کردهایم. هرگاه ناموافقی در هر زمینهای یافته شود ما باید به طریقی ریشه عدم توافق را یافته و آن را به نحوی بینالاذهانی توجیه کنیم. به این طریق مفهوم بینالاذهانیای نظیر "کوررنگی"هم شکل میگیرد که خود دلیل عدم توافق افراد را بیان میکند. به هرحال شکلگیری مفاهیم بینالاذهانی به این طریق یک فعالیت پویاست. به این معنی که ما هیچگاه نمیتوانیم مطمئن باشیم که درباره یک مفهوم معنائی بینالاذهانی و صلب شکل گرفته و هرگز تغییر نخواهد کرد. هدف من از تعریف مفاهیم بینالاذهانی به این طریق و دادن همان نقشی که تاکنون بر عهده "عینیت" بوده است این است که این نوع پویائی و تغییر مفاهیم را در نظر داشته باشم. لذا تمام آنچه که تاکنون "عینیت" و واقعیت مستقل از فرد خوانده میشد در مباحثات من جای خود را به نوعی مفاهیم بینالاذهانی میدهد که براثر پدیده اجتماعی شدن انسانها به تدریج و بصورت خودکار شکل میگیرند. همانطوریکه تا اینجا سعی داشتم بیان کنم، و امیدوارم که موفق بوده باشم، فرض وجود "عینیت"های مستقل از انسان، اگر منظور نوع انسان باشد و نه فرد انسانی، نه تنها یک فرض زائد است که حتی به نظر من فرضی گمراه کننده است. اما اینکه افراد انسانی همواره فکر میکنند زبان به جهانی خارج از محدوه افکارشان ارجاع میدهد، البته برخطا نیستند. اما اگر این امر بخواهد منجر به بروز افکار متافیزیکی خاصی راجع به ماهیت زبان، مانند کاهشناپذیری آن به سطح روابط فردی و آن به روانکاوی و بیولوژی شود، البته حرفی است که نمیتوانم با آن احساس همفکری کنم. من نمیتوانم ورای سطح روابط پیچیده بین فردی که از اول تاریخ تاکنون منجر به تعویض فرمهای ساختاری زبانی و شاید پیچیدهتر شدن آن شده باشد، چیزی ببینم. اما میتوانم راهی را که به آن طریق میتوان دلیل مخالفت با این ایدهها را فهمید نشان دهم. این کاری است که در مقاله بعد به آن میپردازم.
دلیل اصلی تمایز دین و علم، تکرار میکنم، این نیست که مثلاً یکی برحق است و دیگری برناحق، یا اینکه یکی از آنها گزارههای درستی درباره جهان میگوید و دیگری گزارههای نادرست. بلکه تمایز آنها در نحوه رویکردشان به جهان پیرامون است. هر رویکردی که تصور کند از حقایق یا عینیتهای مطلق صحبت میکند، رویکرد دینی است. هر رویکرد دینی، حتی اگر گزارههای درستی درباره جهان اعلان کند
[18]، رویکرد ناموفقی است؛ هر روز امکان دارد که شرایط عوض شده و گزارههای درست باطل اعلان شوند، چنانکه در مورد فیزیک نیوتنی این اتفاق افتاد، درحالیکه دین ادعای مطلقیت و تغییرناپذیری "امور دانسته" خود را مطرح میکند. لذا من تمام رویکردهای "ذاتگرایانه" را هم از انواع رویکردهای دینی به شمار میآورم. با ارجاع یه تعریفی که از خداوند ارائه شد، اینکه آیا خداوند یکی است، یا چندتا، آیا او فلان خصلت را دارد یا بهمان خصلت چندان مهم نیست.
مسئله مهم این است که خداوند هرکه باشد خصلتهای خود را ذاتاً داراست و برفراز دانش ما ایستاده است. من هرنوع ادراک یا هرنوع سیستم معرفتی
[19]از این دست را یک سیستم معرفتی دینی مینامم. وجه تمایز این سیتم معرفتی از آن سیستمی که من علم مینامم، این است که در فعالیت علمی نیازی به فرض وجود واقعیتهای مطلق نداریم. برای اینکه پی ببیریم که زمین به دورخورشید میچرخد لازم نداریم که ذات و ماهیتی برای زمین و خورشید قائل باشیم. از طرفی تمامی فرضهائی که براساس آن گزاره "زمین به دور خورشید میچرخد" را استنتاج کردهایم میتوان مورد نقد و بازبینی قرار داد. هیچ جزء و هیچ بخشی از ساختمان علم از این بازبینی در امان نیست
[20]. در هر زمانی گروهی را مییابیم که از رویکردی خاص دفاع میکند، اما به زودی جای خود را به گروهی با دیدگاه مخالف میدهد. این امری است که در فضای "دینی" نمیتواند رخ دهد؛ برای همین است که دین همیشه با جنگ تعویض میشود. دین از حقایق مطلق حرف میزند. البته دیندار میتوادن از خود به این طریق دفاع کند که "ما شناختمان از دین کامل میشود، لذا تغییر میکند، اما دین تغییر نمیکند". البته این نوع دفاع بر یک پیشفرض متافیزیکی قوی استوار است که در مقاله بعد به آن خواهم پرداخت؛ تمایز Epistemologyاز Ontology؛ درواقع نوعی Dualism. دین از همین نقطه آغاز میشود. هرنوع دیدگاه Dualisticیک دیدگاه ذاتگرایانه بوده و یک نوع دین است. مهم نیست که شما از چه عبارتها و واژگانی استفاده میکنید. ممکن است که یک مقاله درباره بیولوژی یا فیزیک هم بنویسید اما رویکردتان به مسئله یک رویکرد داتگرایانه و لذا دیندارانه باشد.
[1]- درباره عذر خواهی پاپ از جانب کلیسای کاتولیک درباره ظلمهائی که به گالیله رفته است میتوانید به آدرسهای زیر مراجعه کنید:
الف)
http://www.its.caltech.edu/~nmcenter/sci-cp/sci-9211.html ب)
http://www.catholic.net/RCC/Periodicals/Dossier/0708-96/article4.html ج)
http://www.cas.muohio.edu/~marcumsd/p111/lectures/grehab.htm[2]- از منابع فارسی که اکنون در دسترس من است و میتوانم به آنها ارجاع دهم، دو منبع زیر درباره گالیله بسیار جالب و البته بسیار مختصر هستند:
الف) گالیله، نوآور دورانساز؛ مایکل شارات؛ ترجمه حسن افشار، تهرانف مرکز نشر، 1377.
ب) خوابگردها؛ آرتور کستلر؛ ترجمه منوچهر روحانی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، 1383.
[3]- در مورد پذیرش تکامل توسط پاپ به آدرسهای زیر مراجعه کنید:
الف)
http://www.bible.ca/tracks/b-pope-accepts-evolution.htm ب)
http://www.ncseweb.org/resources/articles/8712_message_from_the_pope_1996_1_3_2001.aspدرباره رویکرد کلیسا به تکامل آدرس زیر را ببینید:
الف)
http://www.law.umkc.edu/faculty/projects/ftrials/conlaw/vaticanview.htmlهمچنین میتوانید درباره عذر خواهی پاپ از بابت ظلمهای که کلیسای کاتولیک در حق زنان رواداشته است به این آدرس مراجعه کنید:
http://findarticles.com/p/articles/mi_m1295/is_n9_v59/ai_17292781نامه پاپ به زنان را اینجا ببینید:
http://www.vatican.va/holy_father/john_paul_ii/letters/documents/hf_jp-ii_let_29061995_women_en.htmlدرباره رویکرد پاپ به فمینیزم این آدرسها را امتحان کنید:
http://atheism.about.com/od/popejohnpaulii/a/women.htmدرباره عذرخواهی پاپ از بابت گناهانی که کلیسا مرتکب شده است به این آدرسها رجوع کنید:
الف)
http://www.infidels.org/library/modern/john_murphy/apologyofjohnpaul2.html ب)
http://www.pbs.org/newshour/bb/religion/jan-june00/apology_3-13.html ج)
http://www.guardian.co.uk/international/story/0,3604,230447,00.html د)
http://www.religioustolerance.org/pope_apo.htm ه)
http://transcripts.cnn.com/TRANSCRIPTS/0003/12/sm.06.htmlاین آدرس را برای یک مرور بر دوران فعالیت وی به عنوان پاپ در طول 26 سال ببینید:
http://www.godlessgeeks.com/LINKS/PopeJohnPaul2.htmهمچنینی خبرجالبی درباره اینکه چرا رسانهها در رویکرد به عذرخواهی پاپ تملقگوئی کردهاند را اینجا از قول Austin Clineفعال در زمینه آموزش Atheismو سکولاریسم به مردم، ببینید:
http://atheism.about.com/b/2005/07/11/why-did-the-media-fawn-over-pope-john-paul-ii.htmاین هم مشخصات خود Austin Cline
http://atheism.about.com/mbiopage.htmدرباره نظرات ضد Atheistی کلیسا نامه پدر جاناتان به داوکینز را در آدرس زیر ببینید. متن این نامه را با دقت بخوانید و خواهش کلیسای ضعیف را ببینید که چگونه به التماس افتاده است. آیا اگر این کلیسا دوباره قدرت را بدست بگیرد دقیقاً همان اعمال قرون وسطائی را انجام نخواهد داد؟
http://www.foxnews.com/story/0,2933,316363,00.htmlاین نامه در آدرس زیر نیز موجود است:
http://richarddawkins.net/article,1990,An-Open-Letter-to-Richard-Dawkins,Father-Jonathan-Morrisنامه پاپ زان پل دوم به هنرمندان را در آدرس زیر ببینید:
http://www.vatican.va/holy_father/john_paul_ii/letters/documents/hf_jp-ii_let_23041999_artists_en.htmlنظرات دینی پاپ را در اینجا ببینید و قضاوت کنید آیا واقعاً برای هیچیک از نتایج اتخاذ شده نیازی به کتاب مقدس هست؟
http://www.rc.net/rcchurch/popes/johnpaul/salvific.dolشاید تعجب کنید که تمام مراجع ارائه شده تاکنون فقط به بررسی دیدگاه مسیحیان پرداخته است. دلیل اصلی این امر این است که واکنش جهان اسلام در برابر ایده تکامل داروین بسیار آرامتر از مسیحیان است و عموماً در جهان اسلام بحثهای فعالی از آن دست که در دنیای مسیحیت با آنها مواجهایم درباره تکامل جریان ندارد. البته این امر به این دلیلی نیست که مسلمانان راحتتر با تکامل کنار میآیند، بلکه به این دلیل است که خیلی از آنها تا به حال نامی از تکامل و داروین نشنیدهاند، چراکه عموماً میزان بیسوادی و بیاطلاعی در جهان اسلام بسیار زیاد است. اما به هرحال منابعی هرچند بسیار محدودتر از منابعی که دربالا از آن نام برده شده است موجود است که در پایین آدرس آنها هم ذکر میشود:
الف)
http://www.iheu.org/node/2794 ب)
http://www2.truman.edu/~edis/writings/articles/hyahya.html ج)
http://wwwuser.gwdg.de/~mriexin/EvolutionIslam.html منبع زیر درباره رویکرد اسلام و مسیحیت به تکامل حرف میزند:
http://www.sullivan-county.com/deism/evolution.htmشاید متعجب شوید که بدانید در تمام دنیای فارسی زبان در این مورد کار جدیای صورت نگرفته است و عموماً واکنش جدیای در مقابل این نظریه وجود ندارد. تنها میتوانید اشارههائی ضمنی به این نظریه را در برخی منابع ادبی مانند "تلاشی تازه در شناساندن فرهنگ و ادبیات ایران" در سایت "
فرهنگ و گفتگو" در آدرس زیر:
http://www.farhanggoftego.com/Talashi%20Tazeh.Houshangh.Moeenzadeh.htmlیا در مقاله "مثنوی مولانا از دیدگاه روانشناسی و عرفان" نوشته "سمیع رفیع" در سایت "
مولانا نیوز"
http://www.molananews.com/modules/smartsection/item.php?itemid=7یا مقالهای با نام "چرا داروین انگلیسی بود؟" در سایت "
آفتاب":
http://www.aftab.ir/articles/science_education/education/c3c1113656596p1.phpیا در مانیفست آزادیخواهی در سایت "
آزادگی":
http://www.azadegy.de/az94/11.htmتنها یک مقاله در این زمینه در سایت "
آفتاب" وجود دارد که آن هم یک کار علمی نیست بلکه یک بحث فلسفی در این زمینه است. آن هم با یک خطا؛ تئوری تکامل داروین درباره تاریخ 5هزارساله زمین حرف نمیزند، بلکه درباره تاریح 4.5میلیارد ساله زمین حرف میزند.
http://www.aftab.ir/articles/religion/philosophy/c7c1133439075p1.php[4]- Alvin W. Wolf:
“Network perspective on communities"درStructure and Dynamics: e-Journal of Anthropological and Related Sciences, Volume 1, Issue 4, 2007.
[5]-خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی؛ جولیان جینز، ترجمه دکتر خسرو پارسا و سایرین؛ تهران، نشر آگاه، 1384.
-[6]Richard Dawkins, 2006.
The God Delusion, London, Toronto, Sydney, Auckland, Johannesburg. Bantam Press .
[7]- Deborah Kelemen,
Are Children “Intuitive Theists”?: Reasoning about Purpose and Design in Nature, Available on website: [http://artsci.wustl.edu/~pboyer/RelCogWebSite/KelemenIntuitiveTheism.pdf]
-[8]Thomas S. Kuhn, 1962.
The structure of Scientific Revolution, Third Edition, 1996, The University of ChicagoPress, Chicago, London, Printed in the United States of America.
[9]- Donald Davidson, 2004. Problems of rationality, Clarendon Press.
[10]- دیویدسون در انتهای مقالهای که این نقل قول از Hare را از آن ذکر کردهام به عینیت ارزشها پایند میماند.
[11]- توجه داشته باشید که حتی در علومی مانند فیزیک و ریاضی هم جوابهای قطعی و یقینی از آن دست که غیر متخصصان در این علوم میپندرند، موجود نمیباشد.
[12]- حتی دانیل دنت که یک ماتریالست است به دوئالیزم نرم افزار و سختافزار باور دارد، از دیگر افراد میتوان جان سرل را نام برد که در مقاله "Is the Brain's Mind a Computer program"که در ژانویه 1990 در Scientific Americanبه چاپ رسیده است این ادعا را مطرح میکند.هرچند او هم در این مقاله موضع ماتریالیستی خود را حفظ کرده است. اما به نظر من نرم افزار تنها یک آرایش خاص در Gateهای مدار منطقی است و لذا چیزی بیشتر از یک سختافزار نیست. اما قابلیت سختافزارهای ما بگونهای است که نرمافزارهای گوناگونی را پشتیبانی میکنند. این امر صرفاً به لحاظ تکنولوژیکی سادهتر بوده و به لحاظ اقتصادی به صرفهتر است. درواقع ساختار سختافزارهای ما مانند ساختار دیوارهای متحرکی هستند که به هر شکلی در میآیند. و البته همانطوریکه این دیوارهای شکلپذیر هم محدودیتی در شکلپذیری دارند، نرمافزارهای ما هم روی هر سختافزاری نصب نمیشوند؛ شما نمیتوانید برنامه ویندوز را روی کمودور64 نصب کنید.
[13]- ر.ک. اثر نامبرده در یاداشت شماره 2. ص.85.
[14]- اگر حرف دیویدسون را درست فهمیده باشم، او به هیچ وجهی ادعا نکرده است که تنها یک راه برای دارا بودن این تاریخچه ممکن بوده و این راه فقط زندگی در اجتماع امروزین انسانها است. اما اگر منظور او دقیقاً این بوده باشد، آنگاه نمیتوانم با آن موافق باشم.
[15]- در این مورد یک آزمایش جالب را شخصاً انجام دادهام که آن را ذکر میکنم. یکی از فرزندان فامیل ما یکبار در حالیکه به یک خطکش اشاره میکرد از من پرسید "این چیه؟" من در پاسخ گفتم "خطکش". او تکرار کرد "دککو"، من تکرار کردم "خطکش" ولی او باز تکرار کرد "دککو". این تکرار چند بار ادامه داشت و من در نهایت درحالیکه بازهم تکرار کردم "خطکش" تلفظ او را تایید کردم و او بسیار خوشحال شد. مدتی دیگر او با نشان دادن یک میخ از من پرسید "این چیه؟" من گفتم "میخ" او تکرار کرد"می". من هم ضمن تکرار تلفظ صحیح کلمه او را تشویق کردم. چند ساعت بعد با یک اتفاق عجیب مواجه شدم. او گونیا را با دو اسم مختلف میشناخت؛ از نوک تیز این شیء "می" بود و از لبههای پهن "دککو". او جهان را آنگونه که میخواست طبقهبندی کرده بود. او در هیچ یک از این پرسشها در واقع به شیء اشاره نمیکرده است، بلکه همواره به خصلتهای "تیزی" و "پهنی" اشاره میکرده است.
[16]- این کلمات "دیگر" و "دیگری" کلمات کلیدیای هستند که من در قسمت بعدی این مقاله که در آن به بحث دوئالیزم خواهم پرداخت، آنها را تحلیل خواهم کرد.
[17]- اینکه در واقع مفهوم "خطا" چیست، در بحثهای دیگر در ادامه مقالاتم به آنها خواهم پرداخت.
[18]- در این باره یک مثال ارائه میکنم که آن را در مقالات دیگرم مورد نقد قرار خواهم داد. فرض کنیم که روزی دانشمندان کشف کنند که در واقع انسانهائی که میمیرند به جهان دیگری رفته و از زندگی دیگری برخوردارند. آیا در آن زمان به این نتیجه میرسیم که حرف دین درباره زندگی بعد از مرگ درست است. نه، قطعاً نه. چرا؟ برای اینکه دین از "معرفت" حرفی نمیزند و نمیتواند بزند. مهم نیست که چه ادعائی دارد. تعریف معرفت بصورت "باور صادق موجه" و همچنین "معرفت بعنوان یک امر اجتماعی" با ساختار دین همخوانی ندارد. حتی در آن زمان ما اطلاعات خود را از منبع دیگری بدست آورده و همخوانی دین با ابن اطلاعات جدید از دست همان همخوانیهای تصادفی است که Gettierدر مقاله معروفش "Is justified true belief knowledge"از آن حرف میزند. آدرس مقاله Gettier:
Edmund Gettier: "Is Justified True Belief Knowledge?" in
Analysis, v. 23.
این مقاله را میتوانید بصورت Onlineدر آدرس زیر هم ببینید:
http://www.ditext.com/gettier/gettier.htmlمن در مقالات دیگری درباره تأثیر معضل Gettierبر رویکردهای دینی به طور مفصل حرف خواهم زد.
[19]- من با اکراه بسیار از عبارت "معرفت" برای گزارههائی که دین ادعای معرفت داشتن بر آنها را دارد بکار میبرم. به نظر من شناخت یا معرفتی به نام شناخت یا معرفت دینی وجود ندارد و نمیتواند داشته باشد.
[20]- به عنوان مثال در نسبیت عام معادله حرکت زمین بدور خورشید یک خط راست است که خط ژئودوزیک نامیده میشود. زمین برروی این خط ژئودوزیک حرکت کرده و این خط در یک فضای چهاربعدی اصلاً یک منحنی بسته نیست