مقدمهبرای اینکه بتوانیم در خاورمیانه دموکراسیهای پایدار بوجود آوریم باید دریک مورد بسیار حساس و دقیق بود. باید در رواج تفکر علمی کوشید. باید تا جائیکه امکان دارد بیاموزیم که از باورهای توجیهناپذیر دینی دست کشیده و سراغ باورهای نسبی ولی توجیهپذیر علمی برویم. در این مورد در جاهای مختلف حرف زدهام و در اینجا به آن نخواهم پرداخت. در لیست منابع که در انتهای این متن آمده است مقالاتی که قبلاً در این مورد نوشتهام وجود دارند که با مراجعه به آنها میتوانید ببینید که چرا فکر میکنم که دین خطرناک است و اینکه چرا فکرمیکنم که علم یک ایدئولوژی نیست. همنیقدر ساده در اینجا تذکر میدهم که علم براساس مفاهیم بینالاذهانی استوار است که بر این اساس پایه مشرکی برای مباحثه بدست میدهد. به این معنی که حتی اگر در یک مورد عدم توافق وجود داشت با ارجاع به این پایه مشترک میتوانید توجیهی بینالاذهانی برای این عدم توافق یافته و ارائه کنید. برعکس تفکرات دینی نه تنها بینالاذهانی نیستند که نمیتوانند بینالاذهانی یاشند. و ازآنجائی که تفکر اساساً ماهیت بینالاذهانی دارد، عبارت "تفکر دینی" به هیچ وجهی معنادار نیست. یعنی اگر "خپرتوگ" معنائی داشت، آنگاه عبارت "تفکر دینی" هم معنادار است.
جمهوری اسلامی از کجا آمد؟براساس تفکر علمی هیچ پدیدهای ناگهانی رخ نمیدهد. جمهوری اسلامی در بطن یک سلسله وقایع تاریخی بیرون آمده است که آنها را مختصراً از یک برهه در تاریخ ایران شرح میدهم.
رضاخان پهلوی در تمام دوران حکومتش توسط عدهای از روشنفکران که سرچشمه تفکراتشان از آلمان بوده است تغذیه فرهنگی میشد. او میخواست که ایران را به یک ابرقدرت و کشوری پیشرفته حداقل در سطح منطقهای تبدیل کند. وی احساس میکرد که برای متحقق کردن این امر باید عاملی برای وحدت بیابد. تنها عاملی که روشنفکرانی نظیر کاظمزاده ایرانشهر و نیز کسروی در اختیار رضاخان و همفکرانش قرار دادند یکپارچه کردن زبان و فرهنگ بود. رضاخان به دلایلی زبان فارسی را برگزید. دلایل گزینش این زبان بسیار زیادند و از جمله همه این دلایل موارد زیر به نطر من از همه مهمتر هستند:
الف) اکثر روشنفکرانی که به دور رضاخان جمع شده بودند در آلمان تحصیل کرده بودند که مهد تحقیقات آریائیسم بوده است.
ب) به نظر میرسد که فارسها از زمان صفویه در پی کسب دوباره قدرت و ربودن آن از دست ترکان بوده باشند.
}) به نظر من حمایت قدرتهای خارجی البته اگر به عنوان آخرین پارارمتر تأثیرگذار در نظر گرفته شود نیز بیتأثیر نبوده است. ترکها برای اروپائیان، با توجه به پیشزمینه تاریخیای که آنها از امپراتوری عثمانی داشتند، متحدان خوبی به حساب نمیآمدند. عربها در این کشور حامیانی نداشتند و کردها تازه داشتند تحرکات ملیگرائی را آغاز میکردند. تنها گزینه در آن زمان ایجاد امپراتوری فارس بوده است.
رضاخان که ظاهراً در ابتدای امر میخواست اعلان جمهوری کند با مخالف آیتاللههای اسلامی از جمله مدرس مواجه شد
[1]. البه نباید تصور کرد که رضاخان چندان هم جمهوریخواه بوده است و مخالفت روحانیون او را به یک دیکتاتور بدل کرده است. این شخصیت اگر اعلان جمهوری هم میکرد باز خودش همه کاره مملکت میبود. یکی از اقدامات بسیار وایرانگر او اجباری کردن زبان فارسی در همه مدارس و نیز ارگانهای دولتی و در رسانههای جمعی آن زمان بوده است. رضاخان به این ترتیب نظامی را پی ریخت که در واقع در تمام دوران زمامداری مشغول حفر قبر برای خودش بوده است. رضاخان بیچاره در رادیو اعلان میکرد که "مردم! به زودی سپاه دانش به روستاها گسیل میشود تا شما و فرزندانتان را باسواد کند و برای شما توالت بسازد تا بوی گند خودتان و میکروبهائی که از کثافتهای خودتان تولید میشود شما را نابود نکند". بسیاری از مردم فارسی نمیدانستند. تنها کسی که مردم حرفش را میفهمیدند آخوند محل بود. این آخوند حتی اگر خودش هم واقعاً فارسی نمیدانست و از خودش چیزهائی برای مردم بیسواد و بیاطلاع روستاها میگفت، آنها به راحتی باور میکردند. انها هم حرفهای رضاخان به این صورت ترجمه میکردند: "رضاخان میخواهد یک سپاه بفرستد که قرآنها را بسوزانند."
نکته جالب اینجاست که در تمام مدت حکومت پهلوی تنها کسانی که به راحتی در مجامع عمومی برای مردم سخنرانی میکردند و لازم نبود که برای حرف زدن به زبان بومی جریمه بپردازند، آخوندها بودند. این مردم به مدت نزدیک به نیم قرن از تمام جهان بریده شده و فقط و فقط حرف آخوندها را میفهمیدند. حال فرض کنید مردم با ابن پیشفرض ذهنی که تجدد اندیشه کفار است بخصوص بعد از اصلاحات ارضی به شهرها هجوم آوردند. این مردم حتماً انقلاب خواهند کرد و حتماً انقلابشان یک انقلاب دینی خواهد بود. مسئله دین آنقدر حساس بود که مارکسیستها برای اینکه در میان مردم نفوذ کنند محمد پیغمبر و علی را هم جزو دارو دسته مارکسیستهای 1500 سال پیش از مارکس قلمداد میکردند. بازهم اگر پارامترحامیان خارجی را به عنوان آخرین پارامتر تأثیرگذار بر وقابع داخلی ایران درنظر بگیریم واضح است که نتیجه پنجاه و اندی سال سلطنت پهلوی نظام جمهوری اسلامی است. درواقع جمهوری اسلامی فرزند نامشروع سلطنت پهلوی است، و همانطوریکه آقای احمد صفا گوشزد کردند و من هم این حرف را قبول دارم، در واقع وقوع انقلاب اسلامی به منزله شکست دوباره مشروطیت بوه است.
البته این امور تنها زمینه انقلاب را فراهم کردند. جریاناتی به مانند کودتای 28 مرداد سال 1332 که بعدها مادلین آلبرایت از بابت آن عذرخواهی کرد
[2]، که دراین مقاله به آن نخواهم پرداخت نیز عواملی بودهاند که مقدمات عملی بروز این حادثه تاریخی را فراهم کردهاند. اما نکته اساسیای که میخواهم در اینجا به آن بپردازم سیاستهای خود رضاخان و محمدرضاشاه میباشد که به نظر من مهمترین عامل بروز انقلاب اسلامی بوده است. شما در آثار مختلفی که فقط به عنوان مثال دو نمونه از آنها را ذکر میکنم میتوانید تحللیهای فرهنگی را بیابید که چه مستقیم و چه غیر مستقیم به موضوع مورد بحث ما پرداختهاند. محمدعلی همایون کاتوزیان در آثار مختلفش به نقش عوامل فرهنگی در بروز انقلاب اسلامی اشاره کرده است. علی رضاقلی نیز در "جامعه شناسی نخبه کشی" به نقش عوامل فرهنگی پرداخته هرچند تحقیق او درباره عوامل بروز انقلاب اسلامی نبوده است. اما به نظر من مبحث مرکزی او مبنی بر اینکه فرهنگ مردمان ایران و به نظر من فرهنگ کل منطقه خاورمیانه نخبهکش است
[3]، درست بوده و من به آن میافزایم که این نخبه کشی همان نیاپرستی است که در زبان روزمره مردم آن را "مرده پرستی" میخوانند.
یکی از ماجراهای جالب که درجریان انقلاب رخ داده است تسلیم سریع ارتش به انقلابیون است. این امر غالباً در ایران و نزد سران جمهوری اسلامی به بک معجزه الهی تفسیر میشود. ارائه تفسیر الهی از نظام جمهوری اسلامی به این قصد صورت پذیرفته و میپذیرد که درپوشی بر جریانات و وقایع دیگری بگذارد. بگذارید به عنوان حاشیهای بر متن اصلی نظرم را به اختصار در این باره بیان کنم. نظامی که ادعا میکند خداوند از آن حمایت میکند، یا اینکه کسی مثل امام زمان یا هروجودی از این دست آن را هدایت میکند حتماً چیزهائی برای مخفی کردن دارد، یعنی دارد دروغ میگوید. البته این در صورتی است که سران نطام را عاقل فرض کنیم. اما اگر به واقع این شخص به حرفهائی که میزند اعتقاد داشته باشد تنها قضاوتی که میتوان کرد این است که از جهان سه هزار سال پیش مستقیماً به زمان ما شلیک شده است. در هر صورت یا این نظام فریبکار است یا توهمزده، و درهریک از این دو صورت فوق مشروعیتش را از دست میدهد. اما نکته آموزنده این است که ما از نظامی که انقلاب و دوامش را متکی بر پروردگار و این جور موارد میداند میآموزیم که حتماً چیزهائی در پس پرده دارد، چه خود بداند، یعنی عاقل باشد و چه نداند، یعنی توهمزده باشد.
یکی از جمله عوامل مهم همانی است که محمد علی همایون کاتوزیان بخصوص در کتابش "تضاد دولت ملت"
[4] به آن پرداخته شخصیت خود محمدرضا شاه است. او در فصل هشتم کتابش زیر عنوان "رژیم پهلوی در ایران چونان یک رژیم سلطانی" این را تذکر میدهد که شاه به هیچ کسی اجازه تصمیمگیری در هیچ امری را نمیداده است. بعنوان مثال:
ارتشبد جم و ارتشبد طوفانیان و دریادار احیر عباس رمزی عطایی همگی بر نبود هماهنگی میان دستگاههای مختلف نظامی و لزوم گزارشدهی مستقیم فرماندهان نیروها به شاه وکسب اجازه از وی برایکماهمیتترین تصمیمها انگشت میگذارند. (ص. 242)
و همچنین "به گفته طوفانیان، شاه «وزارت جنگی ناکارآمد و ستاد ارتشی.. حتی ناکارآمدتر ایجاد کرده بود، و همه ما جزئی از آن بودیم.»" یا از هم در ادامه:
رمزی عطایی به یاد میآورد که دوبار از هویدا پرسیده بود چرا از قدرت و اختیاراتش استفاده نمیکند و نخستوزیر هردوبار با «شرمساری» پاسخ داده بود که در واقع «چیزی بیش از یک رئیس دفتر نیست». عطایی میافزاید: «میدانید، وزیران مستقیم پیش شاه میرفتند. من هم، در مقام فرمانده نیروی دریایی، کارهایم را مستقیم پیش اعلیحضرت میبردم. معاونان وزارتخانهها نیز کارهایشان را مستقیماً پیش او میبردند. در نتیجه نخستوزیر دور زده میشد، رئیس ستاد ارتش دور زده میشد- سلسلهمراتب در ایران رعایت نمیشد.»
[5] (ص.243)
با این وصف بسیار واضح است که اگر اتفاقی برای کشور میافتاد نه تنها همه دیر خبردار میشدند:
جم داستان شگفت انگیزی در مورد اولتیماتوم عراق به ایران در سال 1348 ... نقل میکند. وی بهعنوان جانشین رئیس ستاد کل ارتش صرفاً شایعهای در مورد اینکه اولتیماتومی به وزارت امور خارجه رسیده است میشنود. .زارت امورز خارجه این شایعه را تأیید میکند، ولی مشخص میشود که نخستوزیر از این اولتیماتوم، که چند روزی از دریافت آن میگذشته، بیخبر نگهداشته شده زیرا وزیر امور خارجه (اردشیر زاهدی) روابط خوبی با وی نداشته است. (ص. 243)
در هیچ دورهای از تاریخ ایران نیست که از این نمونهها سراغ نداشته باشیم. ماجرای حسن صباح و درگیری او با خواجه نظامالملک، و همچنینی در شاهنامه درگیری کیکاوس با فرزندش، سیاوش، که او را به کشتن میدهد و یا سیر جریاناتی که به کشته شدن سهراب به دست پدرش، رستم، ختم شد. ما فرهنگی ساختهایم که همانطوریکه کاتوزیان بارها به آن اشاره کرده است، برای ما جامعه کوتاه مدت پدید آورده است.
پدیده دیگری که در واقع بنیان جمهوری اسلامی را ریخته است عدم وجود یک سیستم اقتصادی کارآمد و یک طبقه مستقل بود که بتواند، به نطر من، نقش واسطه بین مردم و حکومت را بازی کند. این سیستم اقتصادی که در اروپا به نطام فئودالی مشهور است هیچگاه در ایران وجود نداشته است. این طبقه اقتصادی همواره باعث نرمتر شدن سیاستهای دولت شده و از بروز خودکامگی به شیوه ایرانی جلوگیری میکرد. در واقع باید گفت که نظام فرهنگی اروپا حتی در دوران قرون وسطی بر نوعی تصمیمگیری دموکراتیک استوار بوده است. غالباً پدیدهای که به عناون "رواج دومکراسی" در اروپا از آن نام میبرند به شکلگیری بنیانهای دموکراسی در آنجا مربوط نمیشود.
[6] بلکه آنچه در آنجا شاهد آن هستیم یک نوع همکاری گروهی و تیمی حداقل در بین اعضای هیئت حاکمه است. به مرور زمان این مشارکت در امر تصمیمگیری به نوعی گسترش یافته است. به این معنی که رفته رفته افراد بیشتری به جرگه تصمیمگیرندگان وارد شدهاند. در این راستا به هیچ وجهی غیر قابل تصور نیست که گروههائی که از ابتدا در فرآیند تصمیمگیری دخیل بودهاند از ورود افراد نو به این جرگه ممانعت کرده و با ورود آنها مخالف بوده باشند. حتی بیشتر از این، غیر قابل تصور نیست که این افراد همواره از شگردهائی استفاده کنند که نفوذ افراد دیگر بر فرآیندهای تصمیمگیری را اگر نه کاملاً غیر ممکن، بلکه آن را کند کنند. این فرآیند همان است که معمولاً از آن به عنوان تئوری توطئه عنوان میکند. هر تعبیری به جز این از تئوری توطئه، به نظر من، غیر واقعنگرانه بوده و حتی توهمی بیش نیست
[7]، اما نادیده گرفتن این واقعیت هم خود یک نوع عدم واقعنگری است. در این راستا توطئه صرفاً به یکی از پارامترها، و حتی باید گفت ابزار قدرت سیاسی، بدل میگردد. در باره اینکه توطئه یکی از پارامترهای مؤثر در کنشها و فرآیندهای سیاسی است همین بس که همانطوریکه آقای شهبازی نشان دادهاند "بهرهگیری از اسناد اطلاعاتی در تاریخنگاری پدیدهای نو بوده و به مدد تلاشهای محققان در دهه 1980 بالاخره از سال 1993 این اسناد به مرکز اسناد ملی بریتانیا تحویل داده شده است" (ر.ک. یادداشت 7) نیز مجله اکونومیست در شماره 24-30 ژوئیه 1993 از این امر به عنوان "گلاستنوست انگلیسی" نام بردهاند.
عبدالله شهبازی در «"نظریه توطئه و فقر روششناسی»
[8] درباره انهدام پروندههای ایران توسط سیا حرف میزند.
[9] در زمینه احتمال مداخله سیا میتوانید به نظر علی میر فطروس در سایت
ایران پرس نیوز هم مراجعه کنید.
[10]تفاوت نگرش کاتوزیان و شهبازی در این است که هرکدام به عوامل جداگانهای در مینه دلایل مربوط به رخداد انقلاب توجه کردهاند. شهبازی بیشتر بر عوامل و مداخلات خارجی و کاتوزیان بیشتر به نقش فرهنگ در این زمینه توجه داشته است. من بیشتر تمابل دارم که حرف کاتوزیان را بپذیرم، هرچند فکر میکنم شهبازی و نظرات او بیشتر از صرف یک توهم است، با اینحال تنها توجه به این وجه اغراق آمیز بوده و نه مسئولیت اعمال ما را به گردن دیگران میاندازد، که ارزش معرفتشناختی نیز ندارد.
خلاطه اینکه پارامتر اصلی تأثیرگذار در فرآیندی که درنهایت به انقلاب اسلامی منجر شده است همان عوامل فرهنگی هستند که کاتوزیان و بسیاری دیگر به آنها پرداختهاند. حتی اگر نقش توطئه را هم در نظر بگیریم به دو دلیل که بیشتر روششناختی هستند نمیتوانیم وزن زیادی برای آن قائل شویم. اولین پرسشی که در مواجهه با توطئه یا تئوری توطئه به ذهن من میرسد این نیست که آیا این امر واقعیت دارد یا نه. برای اینکه بسیار طبیعی است که کشورها در صحنه رقابت برعلیه هم نیز به اقداماتی دست میزنند. من حتی با پذیرش اینکه ممکن است گروهی دست اندرکار تمام این توطئهها باشند، چنانکه آقای شهبازی در صفحه 57 "نظریه توطئه" درباره "سازمان بیسیم" و نقش تحرکات آن در دوران جنگ سرد و اقرار جولیو آندروئوتی مبنی بر وجود شبکهای به نام "گلادیو" که در صفحه 56 همان اثر شهبازی آمده است، چندان مشکلی ندارم. اما با فرض پذیرش تمام این موارد یک پرسش اساسی مطرح میشود. چرا این گروههای توطئهگر برای آمریکا اختراع کامپیوتر، اینترنت، و هزاران تکنولوژی دیگر خواستهاند، چرا برای انگلستان پیشگامی در صنعت و اختراع ماشین بخار، برای آلمان پیشگامی در صنایع شیمیائی و برای فرانسه پیشگامی در تولید ابزار لوکس خواستهاند و برای ما فقر و بدبختی؟ این توزیع فقر و بدبختی را آنها چگونه و براساس چه پارامترهائی انتخاب کردهاند؟ اینها تماماً پرسشهائی است که فردی که معتقد به تئوری توطئه است باید با آنها مواجه شود. آقای شهبازی در مقاله "
سلطانیسم ماکس وبر و انطباق آن بر عثمانی و ایران: بررسی انتقادی"
[11] ایجاد نظام متمرکز استبدادی را نتیجه آشنائی ترکان عثمانی با غرب و ورود "طبقه جدید دیوانسالاران غربگرا" میداند که از دوران عبدالحمید دوم بتدریج در ساختار عثمانی نفوذ کردهاند. نوشته ایشان در آخرین بند بسیار جالب است. در آخرین خط آخرین بند این مقاله در صفحه 22 میخوانیم؛ "ظهور و گسترش این طبقه جدید دیوانسالاران غربگرا ابتدا دوره تنظیمات را آفرید و سپس بنیانهای انحلال
عثمانی و تأسیس
جمهوری ترکیه شکل داد." (تأکید از من است). او اگر دقیق میبود میبایست
امپراطوری عثمانی را در مقابل
جمهوری ترکیه ذکر میکرد. اما او از کاربرد واژه امپراطوری سرباز میزند تا ضدجمهوری و طرفدار سلطنت یا امپراطوری به نطر نرسد. این امر در این مقاله بخصوص این امر را به ذهن متبادر میکند که وی نه تحقیق، که طرز نگارش را بگونهای هدایت کرده است تا نتیجهای را که میخواهد حتی برخلاف شواهد تاریخی اتخاذ کند.
[12] در مجموع به نظر میرسد که حتی با اینکه عامل توطئه یکی از عوامل مهم در شکلدهی به ساختار سیاسی جوامع است، این فرهنگ و کنشهای افراد است که نقش اساسی را بازی میکند. چرا ماشین بخار در ایران اختراع نشد؟ چرا کامپیوتر در عراق یا ترکیه اختراع نشد؟ بیائید چند لحظه این تز را که گروهی محدود، گیریم عدهای یهودی، دارند امورات جهان را مطابق منافع خود هدایت میکنند جدی بگیریم. فرض کنیم که سیا در سال 1953 میلادی مطابق 1332 هجری برعلیه مصدق کودتائی را ترتیب داده است. البته این امر بیشتر از یک فرض است. چون این امری است که مادلین آلبرایت نه تنها به آن اعتراف کرده است که حتی آن را به عنوان واقعهای به شمار آورده که ایران را به عقب رانده است.
[13] اما باهمه این احوال این بستر شرایط فرهنگی و تاریخی خود ایران بود که زمینه اصلی این کودتا را فراهم کرده بود.
دلیل روششناختی دوم که تئوری توطئه را با دشواری روبرو میکند کاربرد عبارتهائی به صورت "توطئه آمریکا بر علیه ایران" و بصورت کلی "توطئه X برعلیه Y" که در آن X و Y نام دو کشور هستند، میباشد. در این نوع نگرش به نظر میرسد که کشورهای Xو Y هرکدام یک مجموعه واحد از عناصر هستند، درحالیکه این امر خود نه تنها منطقاً که تحقیقاً غیرممکن است. آقای شهبازی در مقدمه کتاب معروفش "زرسالاران یهودی و پارسی"
[14] نامهای از لرد کرزن به دکتر سید محمد هندی را نقل میکند که من قسمتی از آن را در اینجا میآورم:
تحولی که در 30-40 سال گذشته [در جامعه انگلیس] رخ داده و در ده سال گذشته با شتاب پیش تاخته... تحولی است نژادی و طبقهای که زمام امور ما را به دست دارد... . من به عنصر خارجی اشاره میکنم و به ویژه به
عنصر یهودی که در طی این دوران سال به سال سیطره نیرومندتری بر عمل بینالمللی ما-و آنچه بیشتر نگران کننده است برافکار عمومی ما، بر اخلاقیات ما و بر نگرش ما به شرافت انسانی- به دست آورده است. لازم نمیدانم به شما یادآوری کنم که نخستین اقدام تجاوزکارانه انگلیس علیه امپراتوری عثمانی به ابتکار دیزائیلی، اولین وزیر یهودی ما صورت گرفت؛...
امروزه امپراتوری بریتانیا نه به وسیله انگلیسیان و طبق اصول انگلیسی یا حتی به خاطر منافع انگلیس، بلکه بوسیله یک دارودسته اشرار بینالمللی اداره میشود که تمامی حیات اجتماعی ما را به فساد کشیدهاند و پول تنها خدای آنان است... انگلستان به عنوان یک ملت، با تمامی آرمانهای کهن آن و به سان سایر ملتهای مسیحی، دیگر مرده است... (صص 22-23) (تأکیدها از شهبازی است)
اگر به واقع این حرف درست باشد ما دیگر نمیتوانیم از توطئه هیچ کشوری بر علیه کشور دیگری حرف بزنیم. از گفتههای خود شهبازی هم در همین مقدمه پیداست که وقتی از توطئه حرف میزند منظورش توطئه یک کشور بر علیه سایر کشورها نیست. اما گویا در اکثر مواقع این را فراموش میکند. اما او از "توطئه غرب" حرف میزند حال آنکه در جامعه شناسی امروزه دوگانه غرب-شرق مردود است. اما مسئله با جایگزینی X با عبارتهائی مثل "یهودیان" یا حتی دقیقتر "فلان دارودسته یهودی" حل نمیشود. بیائید فرض کنیم که مشکل جایگزینی یک عبارت دقیق با X را مثلاً با نام بردن یک یک اعضای تیم توطئهگر که حتمآ یک مجموعه متناهی از افراد حقیقی و سازمانهای حقوقی میباشد حل کردهایم. حال جای Y چه عبارتی را جایگزین میکنیم؟ آیا مثلاً کودتای سال 1332 (1953میلادی) برعلیه شخص دکتر مصدق بوده یا برعلیه ایران؟ آیا هرگونه کودتائی برعلیه یک شخص در یک مقام دولتی کودتا برعلیه یک ملت است؟ اینها همه پرسشهائی هستند که یک نظریه توطئه باید به آنها پاسخ دهد. اما بازهم مشکل دیگری وجود دارد و ان خود مفهوم عبارت
توطئه است.
توطئه به چه معناست؟ آیا اگر بجای اینکه کودتا برعلیه دکتر مصدق رخ دهد، توسط مصدق و برعلیه شاه رخ میداد، و اگر این فرآیند به نفع، -با تمام ابهام معنای کلمه "نفع"- ایران میبود، آیا آن را کودتا یا توطئه مینامیدیم؟
واقعیت این است که کسی از عقبماندگی یک کشور سود نمیبرد. اینکه ما نتوانیم مثلاً چیزی تولید کنیم خوبخود هیچ نفعی برای کسی دربرندارد. بلکه آن چیزی که به نام توطئه شناخته میشود فرآیندی است که طی آن نفع یک دسته بخصوص خودبخود به ضرر عدهای دیگر تمام میشود. اما این فرآیندی است که در یک جنگ رودرو با سلاح گرم یا سرد هم رخ میدهد. چرا ما پیروزی یک طرف در جنگ را اگر با استفاده از حقهها و فرآیندهای سیاسی رخ داده باشد توطئه مینامیم؟
از طرفی واقعیت این است که طرح کودتا در برآوردن اهدافش در طولانی مدت موفق نبوده است. به گفته خود شهبازی هم در سخنرانیاش به تاریخ 22 آذر 1386 در دانشگاه شیراز گفته است که:
درآمد نفتی شركت نفت انگليس و ايران را به حساب شخصياش در لندن واريز میكرد و اين پول وارد ايران نمیشد. زمانی كه رضاشاه سقوط كرد دويست ميليون دلار در بانكهای لندن، نيويورك ، سويس و تورنتو پول نقد داشت. به علاوه، ٧٥ ميليون تومان، معادل ٥٠ ميليون دلار آن زمان، در حساب شخصي رضا شاه در بانك ملّي ايران بود.
محمدرضا شاه نيز در زمان سقوط همين وضع را داشت. معروف بود كه محمدرضا شاه ٢٤ ميليارد دلار ثروت دارد.
[15]اگر کودتای اسفند 1299 و نیز مرداد 1332 توسط گروهی به قصد تأمین منافع فردی یا گروهی شکل گرفته است، خود جناب رضاخان و نیز فرزندش در واقع به کودتاچیان پشت کردهاند. قلدریهای شخص محمدرضا شاه که در پایاین مقاله از آن ذکری به میان خواهم آورد گویای این امر است. کودتا به یاری عناصر داخلی شکل گرفته است. اینکه وضع ایران به این صورت و وضع انگلستان به صورت دیگر است، اینکه مردمان ایران یا عراق و افغانستان و بسیاری از کشورهای آفریقاوی فقیرند و در انگلستان و آمریکا، بعنوان مثال، مردمان از وضع بهتری برخوردارند کاملاً علتهائی مستقل از توطئه و نظایر آن دارند، هرچند توطئه، صرفنظر از ابهام معنای این واژه، یکی از پارامترهای مهم تأثیرگذار در این فرآیند است. چراکه طبق گفته خود شهبازی این گروهها در انگلستان هم به گفته او یکی از کانونها تجارت ماوراء بحار است به فعالیتهای توطئهآمیز خود مشغولند. توطئه تنها مسیر حرکت نیروهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی موجود را مشخص میکند.
لذا برای بررسی علتهای اصلی رخداد بهمن 57 مصادف فوریه سال 1979 من نقش عوامل فرهنگی را بررسی کرده و دخالت سایر دولتها و یا قدرتها را به عنوان آخرین پارامتر دخیل در مسأله در نظر خواهم گرفت.
بنیانهای فرهنگی انقلاب اسلامی ایرانبرای وارد شدن به بحث جملهای را از علی میر فطروس نقل میکنم:
انقلاب اسلامی ايران شايد نالازم ترين و غيرضروری ترين انقلاب در تاريخ انقلابهای دو قرن اخير بود زيراکه بیشتر انقلابهای دو قرن اخير در اوج انحطاط اقتصادی و زوال اجتماعی روی دادهاند، در حاليكه انقلاب 57 در دوران رشد اقتصادی و رونق مناسبات اجتماعی بوقوع پيوسته است. از اين گذشته، وقوع دو رويداد عمدتاً غيرمذهبی (لائيك) يعنی انقلاب مشروطيت (1906) و جنبش ملی كردن صنعت نفت در ايران (1950) ابهامات و تناقضات موجود در چرائی ظهور خمينی و وقوع انقلاب اسلامی را دو چندان می كند. (در سایت ایران پرس نیوز )
از اینرو فکر میکنم توجه به عوامل فرهنگی در اولویت امر قرار دارد. بدون وجود زمینههای فرهنگی و تاریخی مناسب طرح توطئه قرین موفقیت نخواهد بود.
اموری را که رخداد انقلاب اسلامی را تسهیل کردهاند به چند دسته تقسیم میکنم.
الف) عوامل اقتصادی
ب) عوامل فرهنگی
ج) شخصیت خود محمدرضاشاه
الف) عوامل اقتصادیبه گفته میرفطروس انقلاب ایران "شايد نالازم ترين و غيرضروریترين انقلاب در تاريخ انقلابهای دو قرن اخير بود" چون "بیشتر انقلابهای دو قرن اخير در اوج انحطاط اقتصادی و زوال اجتماعی روی دادهاند" اما "انقلاب 57 در دوران رشد اقتصادی و رونق مناسبات اجتماعی بوقوع پيوسته است." اگر این حرف درست هم باشد-که فکر نمیکنم همه با آن موافق باشند؛ به عنوان مثال بابک مهدیزاده در مقالهای تحت عنوان "نتیجه معکوس سیاستهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی دو شاه پهلوی"
[16] در سایت آفتاب و یا مقاله "Socio-Economic Roots of Radicalism? Towards explaining the appeal of Islamic Radicals"
[17] نوشته
[18]Alan Richards به نقش عوامل اقتصادی و اجنماعی حتی در رادیکالیسم اسلامی اشاره شده است، و بسیاری از نمونههای دیگر که در آینده اگر فرصتی دست دهد فهرستی از منابع مطالعاتی از مهمترین مطالعات انجام شده درمورد انقلاب ایران فراهم خواهم کرد- بازهم میتوان بطریقی دیگرازنقش عوامل اقتصادی صحبت کرد. میتوان فرض کرد که انقلاب اسلامی در ایران به خاطر منافع اقتصادی رخ نداده باشد، اما در عین حال اصلاحات اقتصادی رضاخان و پسرش میتواند انگیزههائی غیراقتصادی برای انقلاب ایجاد کرده باشد. بعنوان مثال اصلاحات اقتصادی میتواند باعث ایجاد شوک فرهنگی در ایران شده باشد.
اما مهمترین نقشی که به نظر من از جانب عوامل اقتصادی در زمینهسازی برای انقلاب ایران مؤثر بوده است، قانون ارث اسلامی است که اجازه انباشت ثروت را نمیدهد؛ همانطوریکه هم کاتوزیان و هم شهبازی به این امر اشاره کردهاند. در طول تاریخ ایران ما همواره میبینیم که هرنسلی همواره باید از نو شروع کند. بعنوان مثال وقتی که به تاریخ بیهقی نگاه میکنیم، میبینیم که با مرگ سلطان محمود غزنوی، سلطان مسعود با چه تلاشها و خدعههائی خود را به تاج و تخت میرساند. این امر مانع از انباشت ثروت شده و لذا خود تأثیرات فرهنگی دارد. قوانین ارث اسلامی براساس اصل عدالت تنظیم شده است، اما قوانین ارث در اروپا براساس اصل حفظ و انباشت ثروت. همین امر خود باعث شده است تا هیچگاه یک طبقه پایدار قدرتمند در ایران شکل نگیرید که بتواند در مقابل انقلاب مردمی ایستادگی کند. مقایسهای بین وضعیت ایران و انگلستان بسیار جالب است. انگلسات حتی در تمام دورانی که اروپا و بخصوص آلمان و فرانسه درگیر انقلابهای پشت سر هم بودند با هیچ انقلابی مواجه نبود. این امر موجب ثبات اقتصادی و نیز سیاسی و فرهنگی در این کشور شده است. اما در ایران میبینیم که هر پادشاهی حتی فرزند پادشاه سابق باید از نو همه چیز را تقریباً از صفر شروع کند. در همین 500 ساله اخیر در ایران ما شاهد حداقل 5 بار تغییر نظام حکومتی را در ایران شاهد هستیم؛ به ترتیب ایلخانان، صفویان، محمود افغان و یک دوره بینظمی، افشاریه که تمام مدت آن در جنگ گذشت، زندیه و دوره از هم گسیختگی، قاجاریه بعنوان بهترین و باثبات ترین دوره بعد از صفویان، حکومت 50 ساله پهلویها و اکنون جمهوری اسلامی. و تمام این جابجائیها در قدرت از یک حکومت به حکومت دیگر فقط با جنگ و خونریزی و یا کودتا و نابسامانی صورت گرفته است. در مقابل انگلستان در این همه مدت از ثبات سیاسی نسبتاً خوبی برخوردار بوده است. این کشور در مدت 500سال اخیر تنها در حال انباشت سرمایه و بهرهبرداری از منابع طبیعی و نیز سازماندهی تکنولوژی بوده است.
اگر به دوران انقلابهای فرانسه نگاهی بیندازیم میبینیم که در تمام این مدت بریتانیا میتوانسته است فرانسه را اشغال کند اما در تمام این مدت تنها کاری که انگلستان کرده است این بوده که مواظب شرایط درونی کشور خود باشد تا بتواند موج انقلاباتی که سرتاسر قاره اروپا را درنوردید از سر بگذراند. شاید یکی از بزرگترین شانسهائی که انگلستان آورده باشد کشف قاره آمریکا و به نوعی اخراج تمام عناصر انقلابی به این سرزمین نو بوده است. شاید تمام عناصر انگلیسی که میتوانستهاند علیالاصول در این کشور طلایه دار انقلاب باشند به امریکا مهاجرت کرده بودند. بخصوص اینکه جنگهای استقلال آمریکا با فاصله کمی قبل از انقلاب فرانسه آغاز شدند.
نکته مهم دیگری که بیان آن به نظرم ضروری میآید این است که گفته میرفطروس مبنی بر اینکه انقلاب ایران شاید یکی از غیرضروریترین انقلابهای تاریخ دو قرن اخیر انقلابات بوده است، این است که ایشان فرض میکنند که حرکت انقلابی باید از منطق برخوردار باشد. اما اگر به تاریخ نگاه کنیم میبینیم که انسانها در بسیاری از کنشها، بخصوص در کنشها و واکنشهای دستهجمعی کمتر از منطق بهره میبرند. لام نیست که انقلاب حتماً از دلایل عقلانی برخوردار باشد. به نظر من علیالاصول انقلاب نمیتواند از دلایل منطقی برخوردار باشد. به نظر من همیشه یک عنصر غیر عقلانی در پسزمینه یک حرکت انقلابی وجود دارد.
بطور خلاصه اینکه انقلاب اسلامی به انحاء مختلف دلایل اقتصادی دارد، اما نه آن دلایلی که احزاب با نگرشهای کمونیستی و مارکسیستی تبیین میکنند. من وقتی که میگویم انقلاب اسلامی ایران دلایل اقتصادی دارد به هیچ وجهی منظورم این نیست که قشر فقیر بر علیه ظلم و جور ثروتمندانی که مارکسیستها آنها را بورژوا مینامند پدید آمده است. من این انقلاب را به هیچ وجهی تقابل پرولتاریا و بورژوازی نمیدانم. ار فرصتی دست دهد بطور مبسوطتری به این موضوع خواهم پرداخت. اینجا فقط یک سؤال اساسی مطرح میکنم. در سال 1356 اوریانا فالاچی با محمدرضاشاه پهلوی مصاحبه کرده بود. در این مصاحبه محمدرضاشاه با اطمینان کامل از قدرتش صحبت میکرد طوری از افزایش قیمت نفت حرف میزد که اوریانا فالاچی وحشت کرده بود. این امر نشان میدهد که تا این تاریخ خبری از انقلاب نبود. حتی طبق گفته شواهد عینی بسیاری که حوادث دوران انقلاب را به یاد دارند تا دیماه سال 57 خبری از انقلاب و تغییر رژیم نبود. چه شد که ناگهان با ظهور خمینی همه چیز تغییر کرد؟ من فکر میکنم، با توجه به تلاشهای بسیاری، از جمله علی شریعتی، که تبیینی مارکسیستی از اسلام یا به عبارت دیگر تبیینی اسلامی از مارکسیسم ارائه میکردند، همه آن افرادی که در حسینیه ارشاد تهران سخنرانی میکردند، که تنها چیزی که قادر بود یک حرکات عظیم مردمی را د رایران به راه بیندازد یک انگیزه دینی بوده است. البته این ادعا به خودی خود امری منحصر به فرد را راجع به انقلاب اسلامی ایران بیان نمیکند، ممکن است اگر به تمام انقلابهای دنیا نگاه کنیم همین نوع انگیزهها را بتوانیم سراغ بگیریم. اما مهمترین تأثیری که عوامل اقتصادی در ایجاد زیر بنیانهای انقلاب اسلامی داشتهاند نه بطور مستقیم، بلکه تأثیرات فرهنگی ناشی از عوامل و به اصطلاح اصلاحات اقتصادی دو شاه پهلوی بوده است.
ب) عوامل فرهنگی در مورد نقش عوامل فرهنگی در ایران همین بس که تمام آنچه که به عنوان مدرنیسم در ایران شناخته میشود از دوران مشروطیت به این کشور راه یافته است. به عنوان مثال داستان نویسی، روزنامهنگاری و هرچیز مدرن دیگر. اما با اینحال این کشور نشان داده است که از پتانسیل و بالقوگی بالائی برخوردار بوده است. فقط با توجه به این امر که بوفکور صادق هدایت فقط 50 سال پس از ورورد مفهوم داستان نویسی مدرن به ایران نوشته شده است، این امر هویدا میگردد. اما شاید به تعبیری بتوان گفت که از بخت بد متفکران و روشنفکران ایران قبل از همه با تفکرات فلسفی فرانسه گرم انقلاب و ادبیات انقلابی بود آشنا شد. شاید اگر این روشنفکران قبل از اینکه با ادبیات و فلسفه فرانسه آشنا شوند محافظهکاری انگلیسی را میآموختند تاریخ ایران تغییر بسیاری میکرد. میخواهم بگویم درست است که کشوری مثل ایران مشکلات اقتصادی داشت، اما اینکه چه راهی را برای حل این مشکل برگزیند مسئلهای است که مستقل از خود مشکل اقتصادی عمل میکند. همانطوریکه قبلاً در همین مقاله گفتم من حرف علی رضا قلی را که معتقد است که نخبهکشی از رسوم جامعه ایرانیان است به نحوی از انحاء قبول دارم. البته نه به این فرم ساده. به عنوان مثال اسطوره رستم و سهراب را در نظر بگیرید. طبق این اسطوره پدر پیر فرزند جوانش را نادانسته قربانی میکند و بعد در ماتم او میگرید. کیکاووس شاه هم نوشدارو را خیلی دیر به او میرساند. نکته جالب این است که در این اسطوره نوشدارو که میتواند جان این جوان را نجات دهد در دست کیکاووس شاه است. این پادشاه است که درباره زندگی و مرگ افراد تصمیم میگیرد. این سیستم اجتماعی بگونهای اسقرار یافته است تا هرنوع تفکر جدیدی را به نحوی از انحاء سرکوب کند. مرگ سهراب جوان به دست پدر کهنسال نشان دهنده غلبه سنت بر مدرنیته است. تاکنون ما همواره در طول تاریخ با این مشکل مواجه بودهایم. البته این امرخود دلیلی دارد که در این مقاله به اختصار بسیار به آن خواهم پرداخت.
مسئله اصلی در ساختار روشنفکری در خاورمیانه نهفته است. امروزه میدانیم که بسیاری از مسائل ریاضی و فلسفی که برای اولین بار در یونان باستان بطور دقیق مورد بررسی و تحلیلی قرار گرفتهاند از تفکراتی ریشه گرفتهاند که در خاورمیانه ماقبل برخاستن یونان مورد بحث بودهاند. همانطوریکه در تاریخ علم کمبریج به آن اشاره شده است با شروع تاریخ یونان برای اولین بار در تاریخ به آثاری بر میخوریم که اثر مؤلف بر آنها نقش بسته است. در خاورمیانه قبل از این تاریخ هیچ اثری نقش مؤلف برخود ندارد. تمام آثار این منطقه را امروزه به نام پادشاهان میشناسیم. به عنوان مثال بسیاری از الواح که در زمان سارگون اکدی جمعآوری و نوشته شدهاند را نه به نام متفکرانی که شبانه روز درباره این مسائل تفکر کرده و آنها را نگاشتهاند که به نام سارگون اکدی میشناسیم. یعنی اینکه ساختار تفکر و روشنفکری در خاورمیانه همیشه تحت انقیاد سیاستمداران قرار داشته و لذا روشنفکر خاورمیانهای سیاسی میاندیشد
[19]. این امر میرساند که برخلاف نظر شهبازی که میگوید در دنیای اسلام ماقبل استعمار افراد همزیستی مسالمت آمیز داشتهاند، افراد در واقع تحت انقیاد یک قوه قهریه میزیستهاند که عتوسط قوای نظامی پادشاه بر آنان تحمیل میشد. اینجا پادشاه درواقع نماد سنت است. هر نوع سیستم جدید تفکری یا پراکتیکی در ابتدای امر میبایستی توسط شخص پادشاه کنترل شود. این امر البته بهخودیخود نشان دهنده صفات اخلاقی خاصی نیست. یک چنینی نظامی الزاماً یک نظام خشن و تندخو نیست. چنانکه کانوزیان میگوید گاهاً پادشاه به خاطر دانش یا حتی یک کلمه حرف شخص محکوم به مرگ میتوانست او را عفو کند. (کاتوزیان، همان منبع، ص37) اما اصول و قواعدی که در این نظام به کار گرفته میشود نمیتواند یک نظام حقوقی بلندمدت پدید آورده و به این طریق نمیتواند باعث انباشت گردد؛ انباشت سرمایه و انباشت علم. به این طریق است که یک جامعه کلنگی یا یک جامعه کوتاه مدت –به تعبیر کاتوزیان- شکل میگیرد. نظامی که در آن همه امور به یک شخص یا یک سیستم وابسته است نظامی است که ناچاراً هر نوع شیوه و تفکر جدیدی را سرکوب میکند. علم در چنین جامعهای امکان رشد ندارد. دلیل اصلی این امر البته ساختار علم است. من در این مورد در مقالات متعددی حرف زدهام و اکنون به آن نمیپردازم. من در سلسله مقالاتی با عنوان "آیا دین یک علم است؟"
[20] این امر را مورد بررسی قرار دادهام و بیان کردهام که علم یک ساختار دموکراتیک و لیبرال دارد. در جامعه با یک نظام خودکامه محال است که علم بتواند رشد کند. همچنینی است ساختار اقتصادی. تاکنون با توجه به تاریخ میدانیم که علیرغم تمام انتقاداتی که به کاپیتالیسم وارد است موفقترین سیستم تجاری بوده و نکته جالب این است که جوامعی که بیشترین سهم را در تولید علم دارند، ازساختار اقتصادی کاپیتالیستی برخوردار هستند. البته این وابستگی امری است که تنها با ارائه آمار نمیتوان آن را جدی گرفت. به هرحال به یک توضیح علی نیاز داریم که این وابستگی را در بطن یک قانون توجیه کند. اینجا به این مسئله نخواهم پرداخت؛ فقط به اختصار بیان میکنم که هم در ساختار علم و در ساختار اقتصاد یک قانون مشترک نهفته است که بخصوص برای فرهنگهای خاورمیانهای، در طول تاریخ، درک آن بسیار مشکل بوده است. و آن قانون این است که این دو درواقع هیچ قانون یا اصل غیر قابل نقضی ندارند. سیستم اقتصادی که بر بنیانهای اخلاقی و یا هر نوع ایدئولوژی غیر قابل نقض دیگری استوار باشد ممکن است که در تنهائی و انزوا بتواند پیشرفت کند، اما به محض اینکه پای رقابت با سایر سیستمهای اقتصادی در میان باشد، در مقابل سیستمی که از هیچ اصل ثابت و غیر قابل نقضی جز سودآوری- که البته به محض سودآور نبودن اقتصاد مفهومش را از دست میدهد- تبعیت نمیکند به زانو درخواهد آمد. به این دلیل است که تجارت دنیای اسلام بعد از ورود پرتقالیها و بعد از آن هلندیها و انگلیسیها به زانو در آمد. اینکه این سیستم نوپائی را که به دنیای اسلام وارد شده و آن را از رقابت برکنار کرد توسط تحلیلیهائی نظیر:
اروپائیان [،..] آزمندانه چشم به ثروتهای شرق دوخته بودند و راه دستیابی سریع به آن را نه در کوشش و رقابت مسالمتآمیز و عملیات متعارف تجاری که در تهاجم و تصرف قهرآمیز و سوداگریهای ضد انسانی میدیدند، ... (عبدالله شهبازی، زرسالاران، جلد اول، ص.46)
محکوم کنیم در واقع نه تنها کمکی به ما نمیکند بلکه بازهم مانند طول تاریخ باعث عقب ماندگی ما خواهد شد. واقعیت این است راه اروپا به سوی شرق بسته بود و اروپائیان جز اینکه دست به این تهاجم بزنند راهی برای زنده ماندن نداشتند. واقعیت این است که در جنگل درختان بزرگ مانع رشد درختان جوان میشوند. راهی برای رقابت باقی نمانده بود جز همین طریقی که اروپائیان پیش گرفتند. مسئله این نیست که من بخواهم به آنها اعاده حیثیت کنم، مسئله عمیقتر از این است. مسئله این است که به نظر من آنها جرمی مرتکب نشدهاند که بخواهند که از آنها اعاده حیثیت شود. در این مورد من در مقالات بعدی به اندازه کافی حرف خواهم زد. مسلمانان در آن تاریخ میبایستی هوشیار میبودند که نبودند. قالباً گفته میشود که با شروع رنسانس غرب از خواب برخاست و شرق به خواب فرو رفت، اما به نظر من این تعبیر درستی نیست. شاید با رنسانس غرب از خواب برخاسته باشد اما آنچه که به نظر من مسلم است این است که شرق و بخصوص ایران با آغاز رنسانس به خواب نرفته است چرا که در تمام تاریخ این خطه در خواب بوده است. شهبازی از قول کرزن میگوید:
هنوز دوسال از قرن جدید [سده شانزدهم] نگذشته بود که کاشف کامیاب [گاما] با سمت فرماندهی دستهای قوی از چند ناو دوباره به کار افتاد تا آنچه را که فقط کشف کرده بود این بار تصرف کند.... بدون اجازه دولت پرتقال هیچ کشتی در آقیانوسها حق عبور نداشت. فاتحان برای خود حق انحصاری مبتنی بر زور تأمین کرده بودند. از ژاپن تا بحر احمر همه جا بیرق آن دولت در اهتزاز بود. ( زرسالارن، جلد اول، صص.53-54)
اما چرا باید پرتقالیها اینگونه مصرانه تمام این منطقه وسیع را تحت سلطه بگیرند. بیائید پاسخ این پرسش را از زبان خود شهبازی بشنویم:
... ،کالاها از طریق زمین یا مسیرهای کوتاه آبی (بندر به بندر) حمل میشد، در دست تجار گوناگون دست به دست میگشت و سرانجام از طریق تجار ایتالیائی و یهودی با قیمتی نه چندان ارزان به بازارهای اروپا میرسید. درواقع، بازارهای اروپا یکی از منابع اصلی رونق ثروت و تجار مسلمان از یکسو و تجار ونیزی و جنوائی و یهودی، که انحصار خود را بر بازارهای اروپا برقرار کرده بودند از سوی دیگر بود. (زرسالاران، ص.42)
آیا امروزه سیل هجوم مسلمانان به غرب که آنها را به وحشت انداخته است
[21] همان دلایلی را ندارد که باعث شده است تا پرتقالیها و انگلیسیها به اینجا هجوم آورند؟ آیا اسلام رادیکال در واکنش به امپریالیزم در همان نیروهائی ریشه ندارد که زمانی پرتقالیها و، هلندیها، اسپانولیها، فرانسویها، آلمانیها، ایتالیائیها و انگلیسیها را به استعمار سوق داده و آنها را به نیروهای استعماری جهان بدل کرده است؟ و در این میان پرسشی دیگر مطرح میشود. چرا انگیزههای یکسان باعث پاسخهائی تا این حد متفاوت شده است؟ آیا جز تفاوت زمانی پسزمینه فرهنگی عاملی اساسی نیست؟ همه اینها پرسشهائی است که پاسخ گفتن به آنها برای درک کردن بنیانهای فرهنگی ما که نه تنها با هیچ حادثهای که مسلماً با حوادث انقلاب اسلامی هم بیارتباط نیستند، ضروری است. سیستم اجتماعی ایران و حتی به نظر من خاورمیانه بگونهای است تا هرنوع نوآوری را تقریباً غیرممکن میسازد. ماجرای حسنک وزیر، امیرکبیر، مصدق و ... . البته این امر به این معنی نیست که جامعه در برابر نوآوری جبههگیری میکند. منظور من این است که حتی خود نوآوران و مبدعان بگونهای رفتار میکنند که میتوان گفت خودشان برعلیه خودشان توطئه میکنند. این امر به روانشناسی اجتماعی ما مربوط است. ما شاید بگونهای برنامهریزی شدهایم تا هرنوع تغییر اساسی در سیستم اجتماعی را غیر ممکن سازیم. به همین خاطر است که تمام تاریخ ما در دور باطل شورش، جایگزینی یک امپراتور جدید، دوباره شورش و جایگزین کردن سلطان و بازهم شورش و ...، گیر کرده است. در واقع رویداد انقلاب اسلامی هم از تمام وقایع تاریخی ایران متمایز نیست و ادامه همان روند تاریخی گذشته است. چگونه قدرت از هخامنشیان به سلوکیان و از آنها به اشکانیان و از آنها به ساسانیان انتقال یافت؟ چند پادشاه هخامنشی به مرگ مشکوکی مردهاند؟ آن موقع که خبری از انگلیس و آمریکا نبود. البته برای نجات دادن تز توطئه میتوان به افرادی مانند پورپیرار پناه برد که تمام تاریخ این منطقه را از توطئه یهودیان لبریز میبینند. اما قبل از یهودیان چرا سومر، ایلام، و آشور، بابل و دیگران دائماً با هم جنگ داشتند؟ این امر به یک سابقه طولانیمدت فرهنگی برمیگردد که در طول نسلها به ما منتقل شده است و بدون اینکه آگاه باشیم در نیروهای روانی و نیز اجتماعی ما تأثیرگذار است. فقط توجه به این نکته که بین رسیدن انگلیسیها به هندوستان و فتح آن که مقارن با پایان کار تیپوسلطان است حداقل چیزی حدود 200سال فاصله است، باید حقایق بسیاری را برای ما روشن کند. انگلیسیها از نابسامانیها و نارضایتیهای درونی این منطقه برای نفوذ خود استفاده کردهاند. نکته دیگر اینکه وقتی که پرتقالیها بنادر مهم را یکی یکی در هم میکوبیدند چرا از همان آغاز یک نیروی مقاوم در برابر آنها شکل نگرفت؟ چرا این نیرو میبایست تا به ژاپن برسد؟ این امر گویای تفاوت عمیقی بین فرهنگ گذشتگان این منطقه و گذشتگان پرتقالیها و اسپانیولیها و انگلیسیهاست. البته همانطوریکه پادشاه اسپانیا چند وقت پیش گفته است تفاوت عظیمی هم بین انگلستان و اسپانیا وجود داشت. اسپانیائیها طلا میبردند و انگلیسیها به فکر تولید و فروش محصولات بودند. انگلیسیها بودند که بر کولنیسازی پا فشردند و از آن به عنوان نیرو محرکه اصلی اقتصاد خود سود جستند. در تمام این مدت هیچ جبهه مشترکی در برابر این نفوذ شکل نگرفت. علیرغم اینکه تلاش میشود تا عامل اصلی جنگهای صفویان و عثمانیان را نفوذ انگلیسیها قلمداد کنند، اما اگر این دو دعوای دیرینهای با هم نداشتند نمیشد آنها را به جنگ برعلیه یکدیگر ترغیب کرد. از تاریخ بیهقی پیداست که جنگ بین اعراب و فارسها یک جنگ دیرینه بوده و هیچ ربطی به حضور انگلستان یا یهودیها ندارد. در تاریخ بیهقی در ماجرای "افشین و بودلف" میخوانیم که خلیفه معتصم از ناسازگاری دیرینه بین عرب و عجم حرف میزند و عهد میکند که افشین از دستش جان سالم بدر نخواهد برد. تمام این داستان از ماجرای رقابت برتریجویانه بین عرب و عجم است. از هر سو که به قضایای تاریخی ایران نگاه کنیم به هیچ وجهی نمیتوانیم هیچ بخشی از وقایع تاریخی آن را با الفاظی مثل توطئه و کودتا و از این قبیل تفسر کنیم، هرچند اینها هم در روند جریان بیتأثیر نیودهاند اما این وقایع مسیر کلی تاریخ را تعیین نمیکنند. آنها فقط از بین گزینههای موجود یکی را که معمولاً باید قویترین هم باشد برمیگزینند. آنهائی که کودتای 29 اسفند 1299 یا کودتای 28مرداد 1332 را عوامل عقبماندگی سیاسی و فرهنگی ایران میدانند در واقع بر صحت یک گزاره پافشاری میکنند:
اگر این کودتاها رخ نمیدادند، ایران از نظر سیاسی و اجتماعی پیشرفت میکرد.
اگر این کودتاها رخ نمیدادند، جمهوری اسلامی پدید نمیآمد.
اینها گزارههائی هستند که در منطق آنها را "شرطیهای خلاف" واقع میخوانند. درباره شرایط صحت و سقم شرطیهای خلاف واقع البته بحثهای بسیاری هنوز در جریان است، اما حداقل یک امر پیداست که به همین راحتی نمیتوان این گزارهها را تأیید کرد. برای اینکه بتوانیم گزارههای فوق را تأیید کنیم باید رابطهای علی بین مقدم و نتیجه وجود داشته باشد. یعنی به عنوان مثال در مورد گزاره اول، باید رابطهای علی بین کودتا و رشد یا عقبماندگی سیاسی و اجتماعی در ایران بیابیم. هر پاسخی که به این پرسش بدهیم بایک پرسش اساسیتری مواجه میشویم "چرا این رشد در زمانهای قبل رخ نداد تا مانع از بروز وقایعی گردد که زمینه کودتا را فراهم کردهاند؟"، "چرا از هزار سال قبل یک سیستم اجتماعی در ایران و کشورهای اطراف براساس منافع مشترک و پایدار طراحی نشده است که زمینه نفوذ انگلیسیها را فراهم نکند. البته به طرق مختلف میتوان به این پرسشها پاسخ داد. تنها قصد من در این مقاله این است که نشان دهم هرنوع تئوری توطئه محکوم به شکست است. البته بررسی دخالت نیروها و عوامل مختلف در سیر تحولات تاریخی ارزش معرفتشاختی فراوانی دارد، اما اگر مسئله یافتن تحلیلی برای رخدادهای اجتماعیای نظیر وقایع انقلاب اسلامی باشد، البته این دیدیگاه چندان یاریگر نیست و باید به نقش عوامل فرهنگی که در واقع زمینهساز این توطئهها و به نظر من مهمترین عوامل تسهیلگر برای ثمربخشی توطئه هستند، اهمیت بیشتری داد.
در این میان ظهور نابهنگام جمهوری اسلامی که به تعبیری همگان را به شگفتی آورده است، راه را برای تئوری توطئه و نقش کنفرانس «گوادولوپ» فراهم کرده است. اما واقعیت این است که در فرهنگ و تمدنی که برای همه چیز سمینار و کنفرانس برگزار میشود، حتی برای پرواز و مهاجرت پرندگان، صحبت از توطئه کردن، آن هم با استناد به یک کنفرانس بسیار مضحک به نظر میرسد.
سه سال پیش مردم ایران در تهران و سایر شهرها به آقای احمدینژاد رأی دادند، آیا در این میان توطئهای درکار بود؟ بسیاری از مردم ایران برای آنکه به رفسنجانی "نه" بگویند به احمدینژاد رأی دادند. در زمان برگزاری رفراندوم که مردم فرصت داشتند به جمهوری اسلامی "نه" بگویند بدون اندک تفکری با تصور اینکه به رژیم پهلوی "نه" میگویند به جمهوری اسلامی رأی "آری" دادند. این بیسوادی، کماطلاعی و نادانی مردم ایران است که آنها را به دام رژیمهائی مانند جمهوری اسلامی میاندازد. نه توطئه و نه هیچ امر دیگری نمیتواند دلیل رویداد انقلاب اسلامی باشد. عواملی چند را که باعث شده است تا ایران مسیر انقلاب اسلامی را بپیماید بطور خلاصه و فهرست وار بیان میکنم:
الف) سیاستهای طولانی مدت پانفارسیستی رژیم پهلوی که تیشه به ریشه ارتباطات فرهنگی زده و نیز با ممنوع کردن پخش برنامه به زبانهای بومی و محلی باعث شد تا مردم با روحانیون اسلامی ارتباط تنگاتنگی داشته باشند. البته در این میان خود جناب محمدرضا شاه پهلوی هم مذهبی بوده و این از مصاحبهای اوریانا فالاچی با وی هویداست
[22].
ب) برنامه انقلاب سفید و به اصطلاح اصلاخات ارضی که تیشه به ریشه کشاورزی ایران زد و بسیاری از مردم روستا رابه شهرها فرستاد. البته باید به یک امر اقرار کرد که ایران به هرحال به یک اصلاحات ارضی نیاز داشت. مخالفت من با اصلاحات ارضی موافقت با سیستم ارباب-رأیتی حاکم بر آن زمان نیست. به هرحال به نظر من اصلاحات ارضی با تمام مضراتی که داشت، همان بهتر که رخ داد. اما این امر مانع از آن نمیشود که به این امر اقرار کنیم که این فرآیند کاملاً بدون برنامه بوقوع پیوسته و برای انسانهائی که به شهرها سرازیر میشدند هیچ طرح و برنامهای وجود نداشت. هیچ تلاشی برای اصلاح قانون ارث نشد. خود جناب محمدرضا شاه هم البته با این اصلاحات قوانین ارث اسلامی که بزرگترین مانع انباشت ثروت در کشورهای اسلامی بودهاند نمیتوانسته علیالاصول مشکل داشته باشد، چون مذهبی بوده است. من متعجبم که از این همه تجربه که در سوئس میتوانسته بیاموزد چطور هنوز به ابراز نظرات کودکانهای نظیر:
شما هرگز یک میکلآنژ یا یک باخ نداشتهاید. شما حتی یک سرآشپز معروف هم نداشتهاید. و اما اگر شما در مورد موقعیت با من صحبت کنید، تمام چیزی که من میتوانم بگویم این است که آیا شما شوخیتان گرفته؟ آیا شما تابهحال کمبود موقعیت داشتهاید که به تاریخ یک سرآشپز ماهر و مشهور تحویل بدهید؟ شما تابهحال هیچ جیز جالب و بزرگ نیافریدهاید. هیچ چیز! به من بگوئید شما در حین مصاحبههایتان به چند زن که قادر به حومت کردن باشند برخوردهاید؟
در خطاب به اوراینا فالاچی درباره زنان میپردازد؟ توجه کنید اینها حرفهای یک انسان تحصیلکرده است.
ج) پایین بودن سطح سواد و میزان اطلاعات در میان مردم و مواجه شدن آنها با یک فرهنگ نو که قادر به هضم آن نبودند.
د) رواج اندیشههای مارکسیستی که به تعبیر من هیچ تفاوتی با دین نداشته، و درواقع یک دین نو در قالب عبارتهای علمی هستند. تحلیل مارکسیستی از تاریخ بر نوعی جزماندیشی استوار است که میپندارد تاریخ ماهیت خاصی دارد و اینکه تنها تحلیل مارکسیستی از آن با واقعیتی که الزاماً محض و مطلق است همخوانی دارد. در کنار این سابقه آشنائی ایرانیان در زمان مشروطه با انقلابهای فرانسه این پندار را بوجود آورده بود که ایران باید برای مدرن شدن یک انقلاب مردمی را از سر بگذراند، در تسریع روند افکار انقلابی بیتأثیر نبوده است. محمدرضاشاه در متن همین مصاحبه کمونیستها را نه مخالفان سیاسی، که خرابکار خوانده است. او ادعا کرده است که در کشور هیچ زندانی سیاسی وجود ندارد.
ه) شخصیت دیکتاتور و فاشیست خود محمدرضا شاه پهلوی که مستقیماً بر همه امرور نظارت داشته و نظام سلسلهمراتبی را به هم زده بود، در کنار این ادعا که او خواب امامان را دیده است، دو امر مهم را هویدا میسازد. یکی اینکه این شخص از نوعی "خوشیفتگی" رنج میبرده و خود را یک مأمور الهی میدیده است. و دیگر اینکه شخصیتی ضعیف و ترسو داشته است. واکنش او در مواجهه با دو حادثه حاد، یکی در زمان مصدق و دیگری در دیماه سال 1356 مصادف ژانویه 1979 که در هردو مورد با دیدن معضلات بزرگ کشور را ترک کرد، خود گویای ضعف شخصیتی وی میباشد. اصولاً به خاطر همین ضعف شخصیتی بود که رؤیای امام علی را دیده و این رؤیا برایش بسیار مهم و آرامش بخش بوده است. یک شخصیت ضعیف نیاز به این تصور دارد که از جانب یک نیروی برتر حمایت میشود. این شخصیت ضعیف که در وسط نابسامانی اوضاع کشور را ترک کرده، درکنار سابقه طولانی مدت سوء مدیریتی که به هیچ کس حتی نخستوزیر اجازه نمیداده که مستقلاً تصمیمی بگیرد، باعث شده تا در غیبت او کسی نتواند کاری از پیش ببرد. لذا تسلیم ناگهلانی ارتش نه به مثابه عطیه الهی که عطیه پادشاه سابق مملکت بوده است که ارتشی بیمار و ناکارآمد، هرچند با تجهیزات پیشرفته نظامی، را از خود به جا گذاشته است. این ارتش به راحتی تسلیم یک نظام فاشیستی شده و تمام نیرویش را برای سرکوبی اقلیتهائی مانند کردها، و نیز صدور انقلاب به کار گرفته است.
و) فقدان یک نیروی دموکراتیک و مردمی در آن شرایط. این مهمترین مسئلهای است که تاکنون کسی به آن نپرداخته است. دقیقاً در همین نقطه است که تئوری توطئه با چالشی جدی مواحه میشود. در میان نیروهای مخالف رژیم آیا یک جبهه قوی، مردمی و لیبرال وجود داشت؟ تنها نیروی مؤثر در تمام مبارزات با رژیم پهلوی را احزاب چپگرا تشکیل میدادند. این احزاب هم که مسلماً با شوروی در زمان جنگ سرد رابطه خوبی برقرار کرده بودند و یا اینکه بیم میرفت در آینده برقار کنند. واضح است که غرب در برابر قدرت گرفتن این احزاب ایستادگی میکرده است. جز گزینه "خمینی" آیا گزینه دیگری بود که، مثلاً آمریکا، میتوانسته، از آن حمایت کند و نکرده است، یا اینکه برعلیه آن توطئه کرده باشد؟ در زمان قحطالرجال بالاخره یکی میبایست انتخاب میشد که اوضاع داخلی را آرام کند. چون شلوغی طولانی مدت میتوانست دست شوری را در امور داخلی ایران باز کند. تنها یک گزینه در مقابل کمونیزم وجود داشت و آن هم جناب خمینی بود. اگر آمریکا و چند کشور امپریالیستی تا این حد در امور داخلی ایران مداخله کرده باشد، نمیتوان این امر را به حساب توطئه گذارد. آنها هم باید مواظب منافع خود باشند. این کشور ایران است که باید قدرتمندتر عمل میکرد و سطح روابطش را با این کشورها ارتقاء میداد.
ی) قلدریهای شخص شاه که میخواسته است دروازههای تمدن را طی کند، و اجرای آن مراسم عجیب جشن 2500ساله. شاه میخواسته به غرب نشان دهد که ایران پیشرفتهتر بوده و از سابقه تمدنی کهنتری برخوردار است. غافل از اینکه پارامترهای قدرت براساس کهن بودن یا نو بودن تمدنها رفتار نمیکنند. آنها براساس ساختار یا الگوهائی خاص رفتار میکنند که جناب محمدرضا شاه و ایران آن روز فاقد آنها بودهاند. این امر امروزه با قلدریهای جمهوری اسلامی در دستیابی به سلاح هستهای نمودار میشود.
میدانم که در قالب یک مقاله نمیتوان به تمام پیچیدگیهای مسئله بغرنجی مانند پدیده "انقلاب اسلامی" پرداخت، اما حداقل یک چیز در این مقاله واضح میگردد و آن اینکه باید بسیار موظب بود تا دوباره به دام رژیمهائی مانند جمهوری اسلامی نیفتاد. این امر نه از طریق شعارهای زندهباد و مردهباد، که تنها از طریق بالابردن سطح اطلاعات علمی و گسترش فرهنگ تفکر و از همه مهمتر دیدگاه غیر دینی و در نتیجه رواج شیوه تفکر علمی ممکن است.
به هرحال به نظر من مهمترین عامل رخداد انقلاب اسلامی در ایران، ظهور حذب بعث در عراق و سوریه و اشخاصی مانند صدام در عراق، احمدینژاد در ایران، آن وضعیت اسفبار در پاکستان که فقط توجه به ماجرای مسجد لال که چند ماه پیش رخ داد وخامت اوضاع را مشخص میکند
[23] و نیز ترور بینظیر بوتو، وضعیت اسفبار افغانستان و عامل قدرت گرفتن طالبان در این کشور، همه و همه فقط و فقط ریشه در بیسوادی، کمدانشی و نادانی مردم این منطقه دارند.
آیا گوش شنوائی هست؟ [2] - به یادداشت 9 مراجعه کنید.
[3] - درباره معنای این واژه در ادامه حرف خواهم زد.
[4] - محمدعلی همایون کاتوزیان؛ تضاد دولت ملت: نظریه تاریخ و سیاست در ایران؛ ترجمه علیرضا طیب؛ چاپ دوم، نشر نی، تهران 1381.
[5] - من مایلم که سایت زیر را هم معرفی کنم که در آن راجع به اثرات منفنی کارتونها بر ذهن کودکان حرف زده است و طراحی این کارتونها به اصطلاح مخرب را بر عهده "آمریکا و اسرایل ... و جریانیکه بر اساس نقشه های گمراه کننده , ایجاد شده و درکانال ها ظهور پیدا می کند." انداخته است. این سایت را ببینید:
http://www.angury.com/index2.htmاین نوع تحلیل آن چیزی است که به تئوری "توهم توطئه" مشهور است.
[6] - در این مورد فقط به عنوان یک نمونه به کتابهای عبدالله شهبازی به عنوان "زرسالاران یهودی و پارسی" مراجعه کنید. در این مجموعه شواهد متعددی دال بر همکاری بسیار نزدیک و گروهی، گیریم عدهای به قول ایشان زرسالار یا به عبارتی اریستوکرات وجود دارد. بازهم فقط به عنوان مثال مأموریت واسکوداگاما برای تأسیس یک امپراتوری مستعمراتی در هند نشان میدهد که در تمام اروپا عموماً هیچگاه پادشاه به همه امورات تسلط نداشته است. در ساختار اقتصادی و نیز سیاسی افراد زیادی دست داشتهاند و به این طریق حرکات پادشاهان را کنترل میکردهاند. این البته امری است که آقای کاتوزیان هم بارها به آن توجه دادهاند. در مورد کارهای عبدالله شهبازی میتوانید به وبسایت شخصی خود ایشان مراجعه کنید:
http://www.shahbazi.orgو نیز مجموعه چند جلدی زیر:
زرسالاران یهودی و پارسی: استعمار بریتانیا و ایران؛ مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، جلدهای اول و دوم؛ چاپ اول، 1377 و جلذهای سوم و چهارم زمستان 1379.
[7] - عبدالله شهبازی که گاهاً برخی از دوستان من او را توهم زده معرفی میکنند در مقالهای تحت عنوان «
”نظریه توطئه“ و فقر روششناسی در تاریخنگاری معاصر ایران» که روی وبسایت شخصی خود ایشان وجود دارد، این نگرش را کودکانه و غیر واقعنگرانه خوانده است. منظور ایشان با توجه به آنچه که من از مجموع نوشتههای ایشان میفهمم، این است که عوامل پس پرده را هم باید در معادلات سیاسی و نیز فهم تاریخ مد نظر داشت؛ هر چند نباید آنها را به عنوان نیروهای مطلق نگریست. مقاله مذکور را میتوانید در آدرس زیر ببینید:
http://www.shahbazi.org/Articles/Conspiracy.pdfالبته این امر به این معنی نیست که من با تمام گفتههای اشان موافقم.
[8] - همان منبع فوق، صص 9-11.
[12] - من بعداً در مقاله جداگانهای به بررسی آراء آقای شهبازی پرداخته و تئوری ایشان را به نقد خواهم کشید.
[14] - رجوع کنید به یادداشت شماره 6.
[18] - Alan Richards استاد اقتصاد و مطالعات محیطی در دانشگاه کالیفرنیا در سانتاکروز میباشد که از سال 1976 عضو هیأت علمی این دانشگاه شده است. او در دانشگاه هاروارد و نیز دانشگاه ویسکونزین در مدیسون در رشتههای علوم سیاسی، مطالعات خاورمیانهای و اقتصاد تحصیل کرده است. او در طرح ایالات متحده برای توسعه کرانه غربی نوار غزه در سال 1991 فعالیت میکرده است. در آدرس زیر میتوانید شرح مختصر اما جامع از فعالیتهای او بیابید:
http://envs.ucsc.edu/directory/details.php?id=13او همچنینی عضو انجمن مطالعات استراتژیک دانشکده جنگ وابسته به ارتش ایالات متحده است:
http://www.strategicstudiesinstitute.army.mil/pubs/people.cfm?q=39 [19] - در این مورد در مقالات دیگرم بطور مبسوطتری حرف خواهم زد.