Sign in or 

| Version | User | Scope of changes |
|---|---|---|
| May 21 2008, 4:41 AM EDT (current) | peacefulplanet1 | 1459 words added, 1 photo added |
| May 21 2008, 4:35 AM EDT | peacefulplanet1 |
تاملي در باب ضرورت تفکر رادیکال |
سالار پاشایی salarpashai@yahoo.com بیش از دوقرن است که مفاهيم راستگرایی و چپگرایی بعد از انقلاب فرانسه و برآمده از مجلس ملي آن، معناهای مختص به خود را در جهان سیاست، فکر و اجتماع به خود گرفته است. تئوریهای وزین فکری برآمده از دستگاههای حجیم فلسفی از سنت کانت، هگل و همچنین مکاتبی چون سوسیالیزم تخیلی شارل فوریه و سن سیمون گرفته تا پای به عرصه نهادن مارکسیسم، مکتب فرانکفورت و پسامارکسیسم معاصر، هریک به گونهای جهان پیرامون خود را تفسیر و به نقد کشیدهاند. مفاهیم امر حقیقی، کلیت، نفی نفی، دیالکتیک و پراکسیس و خودآگاهی، جملگی مفهومهاي تولید شده در این دستگاههای عميق فکری هستند که بیش از پیش نظریات حوزهی فلسفه را پربار نمودهاند. آنچه دراین تامل کوته مقصود است، تاکید نهادنی دوباره بر ضرورت تفکر چپ و نقد هر نوع انحراف راستگرایانه و وادادن فکری به منجلاب محافظهکاری و خودباختگی فکری معاصر است. تلاش برای خودآگاهی سوژه، دفاع از سوبژکتیویته در برابر پوزیتویسم، مبدل شدن سوژهی خود آگاه به سوژهي سياسي کنشگر و تغییر دهندهی ابژههای سخت و بیرحم جهان پیرامون، شاید بخش مهمی از تلاش برای بازیابی همان حکمت گمشدهي تاريخ از جانب فیلسوفان چپگرای معاصر است که با سویههای فکری خود به نقد رادیکال نئولیبرالیسم افسارگسیختهی جهان سرمایهداری معاصر پرداختهاند و برهمين اساس، در صدد یافتن افسانهای نوین و راهکاری انسانیتر برآمدهاند. انگار تاملی عمیق در این بحران سرعت، شی شدگی انسان، عصر اطلاعات و هژمونی بیرحمانهی آن، آنطور که آلن بادیو نیز بیان نموده، برای هریک از ما ضرورتی است شبانه روزی. ضرورتی که شاید نوید بخش فرا رسیدن بامدادن حقیقت برای این آتیهی موهوم و ناپیدای جوامع درحال تغییر و بحران زدهی ما باشد. نگرشی دوباره و ناستوده به تاریخ و دریافت فلسفهی آن، درک "فرشتهی تاریخ" والتربنیامین و حقایق نهفته در ویرانهها و مردگان تاریخ وهمچنین ابداع گران انقلابی بازمانده از نیل به اهداف نهایی خویش در تاریخ، ناگزیر ره به درک ضرورت دیالکتیک و دریافتی ماتریالیستی از تاریخ میگشاید که برای سوژهی خودآگاه و کنشگر هیچ گریزی از آن نیست. مارکسیسم روسی و مکتب فرانکفورت هریک به طریقی در امتداد همدیگر، دیالکتیک موجود در جامعه را نفی و سوژهی خودآگاه کنشگر و تغییر دهنده را با درک ناقص خویش از تفکر چپ، تباه و به باد دادند. مارکسیسم روسی با تاکید بر ماتریالیسمی مکانیکی و ذوب کردن هر نوع تفکری در اقتصاد سیاسی دولتی و به اصطلاح کلکتیوزه کردن آن، مشروعیت اقتدار نظام تک حزبی دیکتاتورگرای فردی را در جامعه فراهم آوردند و نهایتاً سوسیالیسم مسخ شدهی روسی را در مجمع جزایر گولاک و زیرزمینهای لوبیاکا با گذر کردن از کانالهای استثمارمفرط و بیروح دوبارهی انسانهای جامعه خود عروج دادند. اين نگرش راه را بر هر نوع تفسیر عینی و ابژکتیوی از جایگاه تفکر و دگراندیشی و سیاستی جداگانه سد نمود. مکتب فرانکفورت نیز با ژستی روشنفکرانه، تفکر چپ را از تاکید نهادن بر سوژهی خودآگاه کنشگر بطن جامعه محروم نمود و اومانیسمی بی راهکار و بی بدیل را در ژرفنای تئوریهای نقد جامعه سرمایهداری و بحرانهای دامنگیر آن بسط دادند. بدین ترتیب عجز مکتب خویش را از سلاح تغییر متعین در عین نقد رادیکال تئوريزه كردند و زمینهی نقد بنیادین نظریهی واکنشی خویش را از همان آغاز فراهم آوردند. در برابر مارکسیسم روسی و مکتب فرانکفورت، نازیسم و فاشیزم(دهه30 و 40 قرن بیستم)، با بدجنسی تمام، نهایت نژادپرستی وراستگرایی را به مثابهی مبنای فکری خویش جامه عمل پوشاندند و کرامت و خصائل واقعی انسانی را در اوج بیشرمی از بیخ و بن برکندند و در انظار همگان، کشتار بیرحمانه و مطیع نمودن گلهای جامعه را برای هر نوع اعمال توحشی به نمایش گذاشتند. فاشیزم و نازیسم، انسان را از هر معنا و جوهری تهی نمودند و شعار زنده باد مرگ در راه نژادپرستی افسارگسیخته را موقتاً به ایدئولوژی مطلوب و غالب جامعه مبدل نمودند. پروژهی غیر انسانی هولوکاست، نمود و تجلی بارز و عینی این توحش مدرن و ضدیت با انسان بود که اکنون نیز تامل دربارهی آن، لرزه بر پیکر هر انسان جویای معنای زندگی میاندازد. شکست و سرخوردگی تجربههای عملی انحرافی چپ(کمونیسم روسی)، تجدید نظرهای فکری برخی چپگرایان از جمله ادوارد برنشتاین و مطرح نمودن شعار "هدف هیچ چیز و جنبش همه چیز" ، راه را بر راستگرایی میانهروانهی سوسیال دمکراسی معاصر هموار کرد و پایههای دولت رفاه، اصلاحات تدریجی، گریز از ديناميزم تغییر دهندهی انقلابی و تاکید تک بعدی بر خدمات اجتماعی را در اروپای غربی پایهگذاری نمود. گریز از نقد نظام اجتماعی موجود، بزک کردن چهرهی چپ با روکشی از انسانگرایی سطحینگرانه، آنچنانکه اسلاوی ژیژک میگوید راه سوم(سوسیال دمکراسی) نیز همان راه اول(سرمایهداری) است با چهرهای انسانیتر که فلسفهی وجودی آنرا تشیکل داده است. انگار هژمونی راستگرایی و لیبرالیزم، این درجه از سازش را نیز در سالهای اخیر تحمل نکرده و هر از گاهی "ژان ماری لوپنهای" فراوانی در بطن پیشرفت و مدرنیزم اروپا بر تجارب سوسیال دمکراسی تاختهاند و در برخی جاها اقتدار حکومتی این نگرش را نیز به شکست کشاندهاند(از نمونههای بارز آن در سال گذشته، ائتلاف راست برای برتری سارکوزی و به شکست کشاندن رویال از در انتخابات فرانسه نیز قابل اشاره است) هرگاه که تفکر چپ از نقد نظام اجتماعی موجود، از نقد استثمار روزانهی انسان در تمام حوزههای مختلف زندگی در جامعه خود را بی وظیفه نمود، بیگمان پیش از هرچیز سلاح نقد رادیکال خود (آنطور که مارکس در مقدمه نقد فلسفه حق هگل بر آن تاکید نهاده) یعنی نقد ریشهای معضلات را از کف رهانیده و در عین خودباختگی، تفسیری غیر واقعی از نظام اجتماعی و سویهی سازش و همسویی با لیبرالیزم حاکم را به ثبت میرساند. پرواضح است که هژمونی ویرانگر و سنگین لیبرالیزم صاحب سرمایه و قدرت، تلاش برای عادی سازی ستم و بی عدالتی را روزانه تحمیل مینماید، اما خطرناکتر از آن، وادادن فكري و عدم واکنش در برابر این افسارگسیختی و سازش با آن است. دور نمودن انسان از تبدیل شدن به سوژهای خودآگاه و کنشگر و بی نقش نمودن او در حوزهی سیاست، به مراتب گرانبارتر از هر امری در این میان است. ممانعت از سوژگی سیاسی افراد در جامعه و رسمیت ندادن به نقش آنها در حوزهی سیاست و سرنوشت سیاسی خویش، جلوگیری از هرنوع نقدی رادیکال و به تبع آن بی محتوی نمودن کنش سیاسی رادیکال، واگرایی بی آتیه و موهوم به امواج نوسانی راستگرایی میباشد که تفکر چپ باید در هر قامت و هر جایی بدان آگاه و مسلط بوده و در برابر آن اتخاذ موضع نماید. تفسیر درست از جایگاه طبقاتی و اجتماعی افراد و نيروهاي اجتماعي موجود از کارگران و زنان گرفته تا جوانان و دانشجویان و معلمان و اقلیتهای ملی و برساختن حقیقت در این میان، تنها در نتیجهی نقد رادیکال نظام اجتماعی وسیاسی و بالطبع، نظام اقتصادی هر جامعهای، از نظرگاه فکری با ثباتی میسر میگردد. هرنوع وادادن به راستگرایی تحت هر لوایی از ملی گرایی افراطی گرفته تا سکوت در برابر تحجرات و تعرضات لیبرالیزم در حوزهی فکر و سیاست، نتیجهای خطرناک و فروافتادن به ملغمهای از تناقضات فاحش را به بار میآورد که سرنوشت انسانها را به آسانی به بازی گرفته و مسئولیت تاریخی خویش را واگذار مینماید. از طرف دیگر نیز هرنوع چپگرایی ارتدکس مابانهای، حقوق دمکراتیک بسیاری را پایمال نموده و از درک عمیق آنتاگونیسم جامعه نیز بسرعت فاصله میگیرد. در حالیکه درست در هنگام بحرانهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است که تفکر چپ باید مصمم و وفادار به آرمانها و تفکرات خویش به پیش براند و دغدغهی سازمان دادن افراد را در برنامه و چشم انداز خویش به مرحله اجرا درآورد. آنگونه که آلن بادیو میگوید نیاز به سازماندهی اجتماعی و انظباط سیاسی در جهان معاصر ما از ضرورتهای تفکر چپ است و ما نیز در برابر هژمونی افسارگسیخته لیبرالیزم و ارتجاع باید بطور انظمامی به چنین افقهایی واقعی بیاندیشیم. سکوت در برابر نظام اجتماعي سرمایهداری و اتخاذ کلبی مسلکی، سکوتی است معنادار که باید تابوی آنرا دیگربار شکت و هم رای با این سخن گرانبهای هورکهایمر در دهه ی 30 میلادی که "هرآنکه در برابر نظام اجتماعی سرمایه داری سکوت اختیار کند و از نقد آن خود را بی وظیفه نماید، باید در برابر فاشیزم نیز سکوت نماید."بر نقد متعین معضلات واقعی نظام اقتصادی و اجتماعی تاکید نماییم. هم صدا و همسو با مبارزات جنشهای اجتماعی و طبقات فرودست جامعه و هویتهای پایمال شدهی مليتهای تحت ستم از جمله ملت"كرد"، باید بر ندای آزادیخواهانه و نقد رادیکال وضع موجود در برابر راستگرایی و ارتجاع تاکیدی مصمم نماییم و ره را بر هر فرصت طلبی انحرافی بست. آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی و حقوق برابر انسانها در جامعهی ایران نیازمند دینامیزمی قوی برآمده از بطن تفکر چپ و هژمونی گفتمان غالب آن میباشد که نوید بخش تغییری بنیادین در سرنوشت سیاسی جنبشهای اجتماعی باشد. اهمیت این موضوع در استراتژی آتی جنبشها، احزاب و سازمانهای چپگرا و دمکرات، اهمیتی است حیاتی و غیر قابل انکارکه با دقت عمل باید به آن توجه نمود، چرا که حامل زمینه و پتانسیل هر نوع رویداد سیاسی آتی در افق مبارزات جامعه ما میباشد. ارسال از نویسنده در تاریخ May 21, 2008 |